مثلا بداهه

شمال بود و دریا و بارون...من بودم و بارون و نفسهای عمیـــــــــــق
همه چیز خوب همه چیز عالی همه چیز به کام... فقط...
یه چیزی کم بود...
کمبودش از تنم سر می رفت...
بس که اضافه بود این کم بودن...
بس که من کم نبودم اما کمبود اون یه چیز شده بود همه ی من!
شده بود خود ِ خود ِ من
.
.
.
.
.
.
.

سبز باید شد و رفت...

جسارت پاهایم ،

بغض های فریاد شده ام ،

مشت های رو به آسمانم ،

همه در پس ِ

اعتقاد سبزم به آن عظیم ترین کلمه ،

- آزادی -

دریایی از جمعیت را موج می زند

ما بی شماریم!



پ.ن: چند روزی می رم مسافرت اما برای روز قدس حتما میام.

?!who is she

زندگی ام به خمیازه شباهت عجیبی پیدا کرده ،

روزهایم به دندان های کرم خورده و نصفه ،

شب هایم به چشم هایی درشت و باز ،

خنده هایم به مجسمه های ساخت چین ،

گریه هایم به شیر آب ِ خراب ِ حمام ،

خواب هام به فیلم های مستند جنگی ،

حرف زدنم به صدای ضبط شده روی پیغام گیر تلفن ،

دوست داشتنم به قبایل وحشی آمازون....!

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

خلاصه خواستم بگویم یک عدد "من" گم شده!

هر کس پیدا کرد اشتباه ترین آدرس ممکن را بهش بدهد ، فعلاً همین ها کارم را راه انداخته...

هه!


بازی ای که تاسش شش نداشته باشد

و حریفش هم خودت باشی برنده اش کجا بود؟!

حالا هی بگویم جر زدن ممنوع...!


زلــزلــه

آجرهای ذهنم

یک به یک شل می شوند

دیواره ی شانه هایم سست می گردد

چهار ستون بدنم

به لرزه در می آید

یادت بر سرم آوار می شود!



پ.ن: نه که فکر کنی حرف زدنم گرفته ها! نه! فقط محض خالی نبودن عریضه و بس...

این گونه ترین شکل ممکن این روزها

می خواهم سخت ترین جمله زندگی ام را به زبان بیاورم! خیلی چیزها نگفتنی است ، ماهیت شان از اساس بر این است که نگویی شان ، اما این یکی را نمی شود نگفت ، نمی شود کتمانش کرد ، هرقدر هم بخواهی در پیچ و خم های روزمره زندگی پنهانش کنی ، هرقدر سعی کنی یواشکی سرش را ببُری و باقی مانده اش را جایی در خودت دفن کنی که دستت حالا حالاها هم بهش نرسد نمی شود. نمی شود که به زبان ات چیزی باشد و در دلت بر عکسش ، نمی شود! نمی شود که که بخواهی شبانه روز خودت را فریب بدهی ، نمی شود در خفا به حرف های قبلی خودت بخندی و در ظاهر بخواهی از همان ها دفاع کنی ، نمی شود! یعنی می شودها ، اما وقتی زمانی برسد که خودت علیه خودت قیام کنی ، وقتی حرف هات خودت را بترسانند ، حرف هایی که حواله شان کرده بودی به نمی دانم آن کجای دور که فکرش را هم نمی کردی روزی این گونه بر سرت آوار شوند...این جاست که دیگر "نمی شود" از همه جای زندگیت سر بر می آورد ، هیچ راهی ، "هیچ" راهی نمی بینی جز این که اعتراف کنی به این که :
                                                 
                                                       من
                                                  
                                                       کم
                                              
                                                     آوُردم!

                                                     رسماً!




پ.ن: حرف هام این روزها خیلی رک و بی پرده شدند ، نمی خواهم اینجا بنویسمشان ، زوری سعی می کنم جوری بنویسم که گنگ باشد ، نامفهوم باشد ، ببخشید اگر این گونه است...

                
           گفتگو آیین درویشی نبود        ورنه با تو ماجراها داشتیم


هیچ شک نباید داشت روز خوبتر فرداست و با ماست

امروز،
ما شکسته ، ما خسته ،
ای شما به جای ما پیروز ،
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد.
هرچه فاتحانه می خندید ،
هر چه می زنید ، می بندید ،
هر چه می برید ، می بارید ،
خوش به کامتان امّا ،
نعش این عزیز ِ ما را هم به خاک بسپارید...*

 


به خاک هم سپردند ، نه یکی نه دو تا....چهل و چهار تا....بی خبر ، بی صدا ، شبونه...یعنی چهل و چهار تا خانواده که هنوز هم منتظر عزیزشون هستند که برگرده ، یعنی چهل و چهار خانواده سرگردون که با شنیدن این خبر بیشتر از قبل بند دلشون پاره شد...یعنی...

 

حالا هی تکذیبیه صادر کنید ، باشه باور می کنیم!
مثل همون انتخابات کاملا آزاد و سالمی که باور کردیم ، مثل همین ا.ن که باور کردیم رییس جمهورمونه ،  اغتشاشگر بودن خودمون رو باور کردیم ، سناریوی انگلیسی قتل ندا رو باور کردیم ، مجازات عاملین جنایات کهریزک رو باور کردیم ، زنده بودن ترانه موسوی رو باور کردیم ، رافت اسلامی رو به چشم دیدیم و باور کردیم ، تکذیب تجاوز به زندانیا رو باور کردیم ، دادگاه قانونی رو باور کردیم ، همه اون ابطحی ها و حجاریان هایی رو که یک ماهه عوض شدن باور کردیم.
از این به بعد هم بـــــــاور می کنیم...شما خبر بسازید ، باورش با ما!

 

پ.ن:  عادت هیچ خوب نیست

         چشم هام بی تابی می کنند

        گاز اشک آور می خواهند و دود...

 

*: شعر عنوان و شعر اول متن از مهدی اخوان ثالث...امروز هم سالگرد وفاتشه ، یادش گرامی.

این رو هم ببینید جالبه. اعترافات واقعی حجاریان!

پست اختصاصی برای دوست اختصاصی!

وقتی که حوصله خودتم نداری ، وقتی که گسستی از همه چیز ، وقتی وانمود می کنی که دیگه مهم نیست
.
.
.
.
.
.
.
.
یه دفعه غافل گیر میشی! از همه طرف...انگار همه چیز دست به دست هم داده باشه که تو اون لحظه تو رو اون جوری غافلگیر کنه...

وقتی "هواتو دارم" می شه آرامش بخش ترین مُسکن دنیا ، وقتی هیچی نمی تونی بگی ، هیچی جز این که از بودنش تشکر کنی ، وقتی گریه امونت نمی ده ، وقتی شرمنده می شی پیش خودت...

 

Sms خوب کوفتیه واسه حرف زدن...خوووب!

 


پ.ن: ارغنون ما نوازد نغمه عشق و جنون
       ای که دلداری بیا بشنو نوای ارغنون
       عقل اگر جویی نبویی که مجنون می شود
      این گل عشق است و برگش می دهد بوی جنون

...hold on, good things never last

مدت ها بود سراغ موسیقی نرفته بودم ، حس خوبش را از یاد نبرده بودم ولی جایی برای حس خوب نبود ، حتی به قیمت آرامشش هم نخواستمش ، یک جور خودخواهی بود آن روزها...
دو سه روزی است دوباره این نت ها و صداها گوش هایم را می نوازند و از آنجا یک سره به قلبم می ریزند ، آخ اگر این حس روی کاغذ می آمد...شاهکاری می شد! حالا هی بگویی rock هم شد موسیقی! کو گوش بدهکار؟!
خیلی فکر می کنم به این که مثلا Lee Douglas یا Vincen Cavanagh وقتی می خوانده:
I should run...but I stayed چه حسی داشته ،
یا
 وقتی Freddie Mercury از ته دل فریاد می زند:
Gotta leave you all behind and face the truth
Mama, ooh, I don't want to die
ترکیبش با درام و گیتار الکتریکی چه چیز عجیب و دوست داشتنی ای می شود...
یا صدای محشر David Gilmour وقتی می خواند:
Hey you, would you help me to carry the stone?
open your heart, I'm coming home
که تمام تنم از حس عمیق صدایش تازه می شود...
این یا ها از بس زیادند نمی دانم کدام ها را بنویسم کدام ها را نه...
دوست دارم تمام زندگی همین باشد که در اتاق را ببندی و تا جایی که می شود صدای موسیقی را بلند کنی و بمیری در لذت این همه...گاهی آدم هوس می کند در پس زمینه این آهنگ ها سیگار هم دود کند ، که خوشبختانه یا بدبختانه سیگار در لیست دوست داشتنی های زندگی آخری است وگرنه الان سیگاری قهاری بودم!
تازه نصف شب ها به غیر از کاغذ و خودکارو خط خطی و sms می توان اینها را هم گوش داد ، که وقتی صبح از خواب بیدار شوی ببینی هنوز یکی از آنها توی هدفون جاز می زند و می خواند ، صبح از این قشنگ تر؟!

خلاصه که دوباره غرق شدن هام شروع شده اند ، این چند روز برای صدمین بار در این ها ، چند روز بعدش شاید برای دهمین بار اخوان ، چندین روز بعدش را دیگر نمی دانم...دوره ی همین هاست لابد ، یک بدی زندگی همین است دیگر ، دوست داشتنی هایش خیلی کمند مجبور می شوی همین چند تا را هی تکرار کنی...