این دایره های دوست داشتنی

خیلی وقت است خیلی ها را ندیده ام. عجیب برایم این است که برای خیلی از این خیلی ها هیچ احساس دلتنگی نمی کنم ، اما برای چند تای انگشت شمارشان به شدت بی تابم و بی قراری می کنم.

در این مدت بسیاری از چیزها تغییر کرد ، نمی گویم از بین رفت یا نابود شد...نه...فقط تغییر کرد ، تغییری که تا اینجایش چندان هم ناخوشایند نبوده ، حتی گاهی باعث شادی های کوچکی هم شده که در این روزها غنیمتی است برایم.

همیشه اعتقاد داشته ام که ارتباطاتم با دیگران از چند دایره تشکیل شده ، هر دایره تعدادی را شامل می شود که اسمش را می شود گروه دوستی گذاشت. این دایره ها هیچ فصل مشترکی با هم ندارند ، یعنی نه خواسته ام نه اجازه داده ام که حتی با هم مماس بشوند ، مگر چند مورد استثنا که اجتناب ناپذیر بوده اند. هر چه قدر این دایره ها میل به کوچکتر شدن داشته باشند و با شعاع کوچکشان محیط و مساحت کمتری را رقم بزنند بیشتر ازشان استقبال می کنم ، ارتباط بهتر و قوی تری برقرار می کنم ، بیشتر برایم مهم اند و بیشتر می شود درشان دوستی خرج کرد و لذت برد. حتی گاهی این دایره ها در زمان هایی فقط یک نفر را در بر می گیرند که این دایره های یک نفره عمیق ترین و قوی ترین رابطه هایم را تشکیل می دهند ، که الان هم برای همان ها به شدت بی تابم.

حال بماند که هر کدام از این دایره ها چه فاصله ای با من دارند و کدام نزدیک تر است و کدام دورتر که تعیین کردنش واقعا برایم سخت است و دارم شانه خالی می کنم از این کار ســـخــــت! مهم برایم این است که به موقع در هر کدامشان حضور داشته باشم ، دوستی هایم را خرج کنم ، دلتنگی هایم را دود کنم و خستگی هایم را جا بگذارم...

 

پ.ن: یادهای تو بارانی سرکش است

               و سر

        به شیشه آسمان می کوبد...

خودم را دست انداخته ام در این متن تا از خودم دست بردارم!

بی که به راه شوم

در پناه باد دامنه ها

ثانیه ای می آسایم...

گلویی تازه کردن که بهانه نمی خواهد! تا دلت بخواهد گریه هایم را می خندم

و چشم هایم را به قدم های تو می فروشم...

دمی که بارانی ست

                دمادم ِ همه ی بادهای مخالف

و این باران نیست که می بارد

                           خنجر است و خوشه های خاردار...

 

یکی از همین صبح ها پر از هوای پریدن می شوم

باد دردهام را می برد به جایی دور ، باران زخم هام را...

 

تو پُک می زنی به خیالات خاکستری

                              حالا حلقه های خیالت رسیده دور تنم.

که تنها یک لحظه

            تو را یافتم و دیگر هیچ!

                            چه ادراک ِ موهوم ِ تلخی...

 

من این سوی بی سو را می شناسم

                       که دلتنگی را

                                     به خنکای سایه روشن ها می برد...

 

طرحی از تردید و سکوت را

                "بارانی" رنگ می زنم

                              تا...تابستان سبزتر شود.

بارها گفته بودم

                تو اگر باشی

                             از فتح جهان نیز می گذریم.

چه می ماند از من

              از کشتزاری که آب را  

                              به خواب هم نمی بیند!

قصه این است...

           به راهی رهسپارم که سنگفرش نمی پذیرد...

و می ترسم روزی

                نشانی خودم را هم

                                 بی نشانی از تو گم کنم!

 

تمام ابرها را همین جای نمور مه کرده ام

نشسته ام که ببارند

     این دود غلیظ...

     پنجره را...

نه ، فقط باد از هر کجا که وزید

کمی برای پنجره غمگین می شوم.

 

حالا خوب نگاه کن ،

          باز این منم ، تنها تر از خواب خدا در چشم ِ سنگین آدمی.

که از میان روز و روزمرگی به تو می رسم باز

کلافگی ام را جوی خیابان ِ آشنا

از نفس افتاده است

                    کوچه ای بی نام

                                     در انتظار من است.

 

اعتراف که کردم

        شجاعت ، همرنگ ِ این تن خسته نیست

                   بازی هنوز ولی

                            ادامه خواهد داشت...

 

طعم درد

           در دلم می نشیند

کسی قاعده اینجا را بلد نیست

                  از خودم برمی گردم و به چاهی می افتم که عمیق از خودم باشد.

 

گفته بودم روزی یک بار دلم برای خودم می تپد

روزی هزاران بار برای کسی که نمی دانم؟!

 

بگذار کوچه ای نیامده را بروم تا خاطره ای پست نشده...

تا نخ ِ بادبادک از دستم رها نشده...

                              باد وزید

                                      مرا با خودش نبرد...

 

و خدا را دیدم

               آن بالا

                      که در نگاه خیس من

                      تیله اش را رو به نور گرفته بود

                                                 و ترانه می خواند...

      و دست افشان

                       با رقص بلند گندم زار

                                                 رقصیدم...               

 

 

 پ.ن: هیچ کدام از عبارت ها و جملات از من نیست.ترکیبی است از جملات کتاب های مختلف.

استخر!

داشتم فکر می کردم که استخر چقدر شبیه زندگی است!آره استخر...می تواند کم عمق باشد ، می تواند پرعمق باشد...
با توست که کدام را انتخاب کنی ، این که عینک و دماغ گیرت را بزنی ، بروی بالای دایو و یک شیرجه درست و حسابی بزنی وسط عمق زندگی ، که چه کیفی هم دارد ، بیایی بالا نفس بگیری و دوباره سرت را در لایه های زندگی فرو کنی ، بروی پایین ، بیایی بالا ، هیچ ندانی که آن طرف ، سمت کم عمق را می گویم ، چه می گذرد. همه دلخوشیت به این شیرجه های گاه وبیگاه باشد که ببرندت به اعماق ، هربار بیشتر ، هر دفعه عمیق تر از دفعه قبل...

یا می توانی بروی به سمت کم عمق ، بی آن که حتی نگاهی به آن طرف ،سمت عمیق را می گویم ، بیندازی. بترسی از عمق زیاد ، همین جا بمانی تا آخر. شاید بیشتر خوش بگذرد ، بشود شبیه یک بازی ، بی قاعده ، هردمبیل ، گرچه اینجا کمی محدودی ، هر حرکتی را نمی توانی انجام دهی ، ممکن است خیلی زود پاهایت به کف زندگی بخورد ، آن وقت شاید  فکر امتحان کردن آن طرف به سرت بزند ، بفهمی که اینجا کافی نیست...

هیچ کدام را نمی پسندم ، نه صرفا در عمق بودن و به سطح توجهی نکردن ، نه غرق شدن در سطحیات زندگی!
گاهی این ، گاهی آن...ترکیبشان دلپذیرتر از خودشان است ، که بدانی حالا که خسته ای ، حالا که دنبال آرامش می گردی ، می توانی بنشینی پاهایت را از لبه ی زندگی آویزان کنی ، بلند بلند آواز بخوانی ، خوش اخلاق شوی و هی خودت را لوس کنی و ریز ریز بخندی ، بشوی دختری که همه مدت ها می خواستند بشوی آن ، برای پیدا کردن یک شلوار جین آبی روشن با دوخت خردلی مایل به نارنجی همه را بیچاره کنی ، برای کسانی که از اطراف می گذرند دست تکان دهی و با یک مشت زندگی که می پاشی توی صورتشان غافلگیرشان کنی ، بپری وسط عمق یک متری زندگی و هی برقصی و صدای خنده ات همه جا را پر کند. ولی از یاد نبری که چند قدم آن طرف تر جایی هست که می توان درش شیرجه زد و رفت تا انتها و تا هر وقت هم که خواست بالا نیامد!

در همین یک قدمی

نزدیک است...نفس زدن هایش را پشت سرم حس می کنم ، کمین کردنش را ، لرزش دست هایش از هیجان غافلگیر کردنم را ، همین روزهاست ، زود است ، دیر هم ندارد ، حادثه را می گویم!

 

پ.ن نامربوط : اتفاقی آهنگ "ماهیگیر" مازیار رو شنیدم ، چقدر همه چی قدیما قشنگ تر بوده ، حاضرم بابت هر کدوم از حس هایی مثل الان بعد از شنیدن این آهنگ ، یه روز از عمرم رو بدم!به خدا!

 

این قدر اون دستاتو بالا و پایین نبر
لب بچه ماهی رو با قلابت خونین نکن
ماهیگیر...ماهیگیر

خستگی نام دوم مرگ است!

می خواهم کمی چرت بنویسم ، مزخرفات ، چه می دانم ، اراجیف شاید بهتر باشد...:

بدوم برسم به آن دیوار ِ آن انتها سرم را بکوبم بهش ، برگردم بیایم با خیال راحت سیبم را گاز بزنم و به کارهایم برسم؟


یا


زنگ بزنم به آن شماره ناشناس هر چه از دهنم درمی آید نثارش کنم و بعدش پشیمان شوم؟

یا

شب تا صبح از شدت خستگی خوابم نبرد ، بروم دو تا از قرص هایی که متنفرم ازشان بیندازم بالا که تا فردا بعد از ظهر هیچ توپ و تانکی از خواب بیدارم نکند؟

یا

بنشینم پای اینترنت طبق معمول ، بچرخم و بچرخم و گاهاً جاهایی خودم را پیدا کنم؟

یا

صبر کنم بعد از ظهر شود ، به هر بهانه ای شده با یک ماسک و یک بطری آب بزنم به خیابان های مرکز شهر و هی راه بروم ، راه بروم ، فرقی هم نکند که تو باشی یا نباشی؟

یا

بروم بنشینم آن گوشه ، آن همه کتاب و شعر و ورق و دفتر را دورم پخش کنم و ندانم دنبال چه می گردم؟

یا

همین الان back space را بگیرم ، بروم برسم به اولین حرف این متن؟!

something unwrittenable

ابری شدن را

از یاد برده است

آسمان مرداد!

یخ کرده ام،یخ کردنی در تب،که تنم نه،تمام باورم دارد می سوزد در آن..

مدتی ست حس های خوب زندگی را گم کرده ام. حس های دلنشین که آرامشم می داد ، رهایم می کرد از هر چه بود و نبود...

به جایش در تمام این مدت خشم و نفرت است که در وجودم چنگ می اندازد ، بی تابی می کند ، آرام و قرار گرفته از من ، از صبح تا شب ، از شب تا صبح می پیماید این تن را ، می خراشد ، می درد...بی که گریه ای...

گریه از من گریخته است و بغضی نشکستنی از خود به یادگار گذاشته است که می رود تا چند قدمی گریه و دوان دوان برمی گردد ، که تنگ کرده راه این گلو را ، راه این نفس را...

تهوع از سرتاسر وجودم بالا می رود ، در برم گرفته تنگ ، می لولد در من ، به خود می پیچاندم ، بسیارند لحظه هایی که می خواهم خودم را ، تمام دنیا را بالا بیاورم ، که شاید آرام گیرد این پریشانی ، سبک شود این سنگینی ، برود گورش را گم کند این خشم ، این نفرت...

حسی می خواهم عمیق تر ، قوی تر ، پُر تاب تر ، گرم تر و وسیع تر که برساندم به آن آرامش ، به آن بی خیالی کشنده ، به آن رهایی هر چند دلگیر ، به خودِ خودم!

 


پ.ن: بهشت من جنگل شوکران هاست و شهادت مرا پایانی نیست...

...

هستی!

باش!

خم که می شوم زیر بار دلتنگی هایم

هستی ات

شانه هایم را بالا می گیرد

دلم را ، سنگینی اش را

به دوش می کشد

تا خانه...

 

پ.ن نداریم!

به بهانه شاملو...

دوستش دارم ، هم خودش را هم شعرهایش را. البته این دومی را بیشتر.

شعرهایش دقیقا همان حسی را که از شعر می خواهم به من می دهد ، دقیقا همان سرگشتگی ، همان اضطرابی که رسوب کند در دل ، همان تپش ها ، همان زیبایی... چه شعرهای عاشقانه اش که دروغ چرا ، می لرزاند دلم را هر بار که می خوانمشان ، مثل : "چه لازم بود بگویم ، چه مایه می خواهمت..." یا "پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی" یا... نمی دانم چرا حافظه ام یاری نمی کند؟! بسیارند از این دست که چشم خورد آخر این حافظه ، بس که تعریفش را کردم!

چه شعرهای حماسی و آزادی طلبانه اش که خون را در رگ هایم به جوش می آورد و قابل بیان نیست لذتی که می برم... ناگفته نماند که همین شعرهای شاملو و سیاوش کسرایی بودند که بعد از دیدن فیلم کشته شدن ندا نجاتم دادند از دیوانگی و  از آن فریادهای "ندا بمان"...
هرچند وقت یک بار به لطف e-book شعرهایش را دوره ای می کنم ، جان تازه ای می گیرم و تا مدتی بعد که شاملوی خونم پایین بیاید و دوباره بروم سراغش....

 

پ.ن: امروز سالروز مرگ اوست ، روحش شاد

 

این هم سه تا شعر دل از شاملو :

۱.
با این همه ، ای قلب در به در!
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
عشق را رعایت کردیم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکارِ خدا بود
یا نبود .

 

۲.
تنها
هنگامی که خاطره ات را می بوسم
درمی یابم دیری ست که مرده ام
چرا که لبان خود را
از پیشانی خاطره تو سردتر می یابم!

 

۳.

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

 اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.

 هراس ِ من ــ باری ــ

 همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزد ِ گورکن

 از بهای آزادی‌ِ آدمی افزون باشد

اراجیف بافته ام

دارم به این فکر می کنم که باشگاه رفتن را از کی شروع کنم،که دوباره صبح تابستان با زور و لب و لوچه آویزان ساعت 9 بیدار شوم و هول هولی ساندویچ را از یخچال بردارم و بچپانم در ساک و بعد کفش هایم را به زورکنار ساندویچ جا دهم و بزنم بیرون. هر ساعتی بروی رفتی ها ، هیچ فرقی نمی کند ، ولی انگار برای من آیه ای نازل شده باشد که ساعت 9:30 باید باشگاه باشم وگرنه دچار عذاب علیمی خواهم شد یا کسی راهم نمی دهد یا مثل کلاس های زندی فرد تاخیر خواهم خورد!


می رسم و تک تک سلام و علیک و خوش و بشی و بعد نوبت وزنه ها می رسد که بروم سراغشان ، که هیچ وقت زورم به بیشتر از 5 کیلویی ها نرسیده ، یعنی یک 5 کیلو در این دست و یکی دیگر در آن دست. دمبل ها که تمام شوند نوبت پرس سینه و پا می رسد که تا بیایم و وزنه های 10 و 15 کیلویی روی دستگاه را یکی یکی پایین بیاورم انگار که 10 تا 8 تایی پرس سینه زده باشم به هن و هن می افتم. تازه خنده داری کار این جاست که باید حرکاتم را با آهنگ های مکش مرگ منی مثل ساسی مانکن و شهرام شب پره هماهنگ کنم ، ولی از انصاف نگذریم گاهی modern talking از آن قدیمی هاش می گذارد ، آدم دلش غنج می رود دوست دارد بلند بلند باهاش هم خوانی کند.
یک ساعتی که با این وزنه ها و دستگاه ها کلنجار می روم و برای بار دهم در جواب خانم هدایتی که می پرسد پودرت را خورده ای ، به دروغ می گویم بله و چنان کشدار است این بله که یعنی دیگر نپرس اگر به روح اعتقاد داری!


نوبت می رسد به ساندویچ توی ساک که بروم سراغش و یک گاز در میان لبخند بزنم به خانم هایی که با حسرت به ساندویچم و بعد به هیکلم نگاه می کنند و چنان از ته دل می گویند خوش به حالت که حاضرم دودستی ساندویچ را تقدیمشان کنم و در عوض همه ی گوشت هایی اضافی ای را که از شکم و پهلو و باسن شان بیرون زده با کمال میل ازشان بپذیرم..نمی دانم چرا تا به حال این پیشنهاد به ذهن خودشان خطور نکرده؟! به همین چیزها فکر می کنم و لقمه آخر ساندویچ را قورت می دهم و دلسترم را یک نفس سر می کشم و بعد خداحافظی با همه و رسیدن جنازه ای به خانه که تا ساعت 2 بعد از ظهر جلوی کولر چرت می زند و دوباره روز فردی دیگر و همین ها....

پ.ن: چند شبیه بی خوابی به سرم می زنه ، می شینم اراجیفی از این دست به هم می بافم ، قابل تحمل تر از همه این یکی بود ، که موقتا اینجا هست.