همان که از دیروز به جا مانده و همان که از فرداها به جا خواهد ماند
زده بود به سرم ، چرایش را الان یادم نمیآید... حدود بیست سی گیگ از آهنگهای دوستداشتنیام را که در کامپیوتر آرشیو کرده بودم یک جا پاک کردم ، بعد نشسته بودم مات و مبهوت درایوهای خالی کامپیوتر را نگاه میکردم و سعی میکردم بعضیهاشان را در ذهنم بشنوم ، همانهایی که مدتها بود روزم بدونشان شب نمیشد... حالا چهار یا پنج سال گذشته از آن روز.
شش هفت ماه پیش بود ، شاید هم قبلتر ، آرشیو تمام ایمیل ها و آیدیهایم را یک سره پاک کردم ، این بار نزده بود به سرم ، دیگر دلیلی برای بودنشان نبود و نه حتی خاطرهای. میخواندم و میخندیدم و شیفت دیلیت...
حالا مدتهاست دیگر نه دلبستهی آرشیوهایم هستم نه بود و نبودشان اهمیتی دارد... به راحتی آب خوردن هر چیزی که تاریخ مصرفش برای من و دنیایم گذشته باشد را پاک میکنم و نه پشیمانی و حسرتی. حالا تو بردار تعمیمش بده ، در اصل قضیه که فرقی نمیکند.
شده ام آدمی با صدها هزار گیگ آرشیو ذهنی در آن دورترین نقاط حافظهام که به این راحتیها نمیشود چیزی ازشان بیرون کشید و دید و شنید... شاید فقط گاهی عطر آشنای پسرک توی تاکسی یا ملودی آهنگی قدیمی از پسش بربیایند... شاید...