به درک!

می خواهم بگویم : خب به درک! اما مگر می شود؟ذهنم می رود تا آن جا و برمی گردد ، روزی صد بار این راه را می رود و می آید ، هربار هم می خواهم بگویم: خب به درک! ولی انگار این جمله در زبانم نمی چرخد ، هر چه تلاش می کنم ، برای خودم استدلال می کنم و دلیل می آورم ولی این لعنتی به زبان نمی آید که نمی آید!

چیزی نیست ، می دانم ، حتی تو هم می دانی ، حتی آن ها هم! همه می دانند.... اما این "نمی دانم چه" همیشه کار خودش را می کند ، زودتر از من دست به کار می شود و همه ی نقشه های مثلا منطقی و عقل گرایم را به هم می زند.این "نمی دانم چه" اذیتم می کند ، نمی گذارد چیزها روال عادی خود را طی کنند ، آن وسط ها دسته گل به آب می دهد ، حرصم می دهد ، عصبانیم می کند.... از دست اراده هم کاری ساخته نیست حتی! این اراده ای که این قدر بهش می بالم ، از قدرتش تعریف می کنم و همواره هوایم را داشته.

فکرهایی کرده ام ،
همین روزهاست که با اراده جان دست به یکی کنیم ، بزنیم توی گوش این "نمی دانم چه" ، بعدش یک "خب به درک" بلند را فریاد کنیم و تمام!  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

این پست اولین پست بنده در این وبلاگ می باشد و هیچ ارزش دیگری ندارد!