تکه تکه های من
این وسط ها دنبال آن جمله ای می گردم که به قول دوستی همه ی این حرف ها را می زنیم تا آن یک جمله را بگوییم ، که واضح باشد ، که صدای فریادش از این دور که من هستم هم شنیده شود. می گردم. هنوز هم دارم می گردم...
----
من فقط گاهی وقت ها بعضی چیزها را یادم می آید که نباید ، که یاد نگرفته ام چطور این بعضی چیزها یادم نیاید...
----
د ل خ و ش ی
هه! چه کلمه ای! هر حرفش انگار بهم پوزخند می زند...
----
این روزهایمان این گونه است و این گونه می گذرد ، باشد که رویاهایمان برای لحظه ای در واقعیت تجلی پیدا کنند ، آن گاه شاید بشود گفت ما خوشبختیم...
----
مدت هاست دیوانه نشده ام ، این بار اما دیوانه خواهم شد!
----
حالا قسمت ترسناک ماجرا کجاست؟ این که یک نفر آرام آرام و خیلی محتاطانه از دسته اول کوچ کند به دسته دوم. شاید خودش نداند که چه حرکت عظیمی در حال رخ دادن است اما تو با هر قدمش قلبت از جا کنده شود و از این بترسی که روزی برسد که دیگر هیچ تکه ی شخصی ای برای خودت نداشته باشی...
----
بیشتر شبیه یک کاریکاتورم تا خودم!
----
این بار اگر فقط رفته باشی و قول شرف ِ برنگشتن را بدهی دیگر دیوانه نمی شوم ، اصلا دیوانگی هایم را به نیت برنگشتنت چوب حراج می زنم.
----
ثانیه ها عجیب خالی اند ، عــــــــجیب! شکستن این حلقه هم نفس کش می طلبد! کار من و تو که نیست...
----
این ها روح مرا به بازی می گیرند ، آرامم می کنند ، حالم را خوب می کنند. درست مثل یک خواب عمیق بعد از 24 ساعت بیداری ، مثل یک مُسکن قوی پس از یک درد طاقت فرسا ، مثل غوطه وری در آب پس از مدت ها تلاش برای غرق نشدن ، مثل همه ی چیزهای خوب دنیا. مثل... تو!
----
لعنت به این کلمه ها با این همه جسارتی که برای لال مانی دارند..!
----
هر روز ناخن هایت تیزتر از روز قبل و دیوار اعصاب من کوتاه تر از همه که بیایی و با آن ناخن های لعنتی هی بخراشیش ، هی بخراشیش... این دیوار اگرچه خط خطی است ولی قرص و محکم ایستاده ، هیچ خیال ویرانی ندارد...
----
چه قدر سر و صدا می کنند این آدم ها! انگار که گوش مفت گیر آورده باشند ، هی این نخ کلمات را می گیرند و می برندش تا خدا می داند کجای دنیا ، کلافی که پایانی ندارد و گیجم می کند...
پ.ن: شرمنده دوستان شدم این چند وقتی که نبودم. سعی می کنم بیشتر باشم :)