تکه تکه های من

بخش هایی از نوشته های یکی دو ماه قبلم رو اینجا نوشتم ، ارتباط معنایی ندارند ، کامل هم نیستند ، فقط تکه هایی که بیشتر دوستشان دارم ،
این وسط ها دنبال آن جمله ای می گردم که به قول دوستی همه ی این حرف ها را می زنیم تا آن یک جمله را بگوییم ، که واضح باشد ، که صدای فریادش از این دور که من هستم هم شنیده شود. می گردم. هنوز هم دارم می گردم...


----
من فقط گاهی وقت ها بعضی چیزها را یادم می آید که نباید ، که یاد نگرفته ام چطور این بعضی چیزها یادم نیاید...

----
د ل خ و ش ی
هه! چه کلمه ای! هر حرفش انگار بهم پوزخند می زند...

----
این روزهایمان این گونه است و این گونه می گذرد ، باشد که رویاهایمان برای لحظه ای در واقعیت تجلی پیدا کنند ، آن گاه شاید بشود گفت ما خوشبختیم...

----
مدت هاست دیوانه نشده ام ، این بار اما دیوانه خواهم شد!

----
حالا قسمت ترسناک ماجرا کجاست؟ این که یک نفر آرام آرام و خیلی محتاطانه از دسته اول کوچ کند به دسته دوم. شاید خودش نداند که چه حرکت عظیمی در حال رخ دادن است اما تو با هر قدمش قلبت از جا کنده شود و از این بترسی که روزی برسد که دیگر هیچ تکه ی شخصی ای برای خودت نداشته باشی...

----
بیشتر شبیه یک کاریکاتورم تا خودم!

----
این بار اگر فقط رفته باشی و قول شرف ِ برنگشتن را بدهی دیگر دیوانه نمی شوم ، اصلا دیوانگی هایم را به نیت برنگشتنت چوب حراج می زنم.

----
ثانیه ها عجیب خالی اند ، عــــــــجیب! شکستن این حلقه هم نفس کش می طلبد! کار من و تو که نیست...

----
این ها روح مرا به بازی می گیرند ، آرامم می کنند ، حالم را خوب می کنند. درست مثل یک خواب عمیق بعد از 24 ساعت بیداری ، مثل یک مُسکن قوی پس از یک درد طاقت فرسا ، مثل غوطه وری در آب پس از مدت ها تلاش برای غرق نشدن ، مثل همه ی چیزهای خوب دنیا. مثل... تو!

----
لعنت به این کلمه ها با این همه جسارتی که برای لال مانی دارند..!

----
هر روز ناخن هایت تیزتر از روز قبل و دیوار اعصاب من کوتاه تر از همه که بیایی و با آن ناخن های لعنتی هی بخراشیش ، هی بخراشیش... این دیوار اگرچه خط خطی است ولی قرص و محکم ایستاده ، هیچ خیال ویرانی ندارد...

----
چه قدر سر و صدا می کنند این آدم ها! انگار که گوش مفت گیر آورده باشند ، هی این نخ کلمات را می گیرند و می برندش تا خدا می داند کجای دنیا ، کلافی که پایانی ندارد و گیجم می کند...



پ.ن: شرمنده دوستان شدم این چند وقتی که نبودم. سعی می کنم بیشتر باشم :)

مثل کلاغ های دم غروب هیج جا نیستم فقط گاهی یکی از پرهایم می افتد...

عاشق این اتودی ام که دارم باهاش می نویسم ، خوش دست و خوش رنگ و به طرز هیجان انگیزی دوست داشتنی که وقتی در دستم می گیرم ناخود آگاه هوس نوشتن به سرم می زند ، که این روزها اصلا دور و برم نیست - نوشتن را می گویم - ...انگار که قابلیت نوشتن را از دست داده باشم!

یک دنیا حرف در دلم تلنبار شده ، یک عالم بغض در گلوم ، اما انگار این حرف ها جنسشان از نگفتن است ، همان طور که جنس خودم هم بیشتر نگفتن دارد تا گفتن ، که بعضی جاها برای خودم و برای بعضی ها کاملا اثبات می شود که : من آدم ِ نگفتن ام ، که من آدم ِ نگفتن بودم از اول...! که بعضی وقت ها بعضی حرف ها را که می گویم چشم هام چهار تا می شود و به حساب خودم نمی گذارمش ، می گذارمش به حساب زیرکی طرف مقابل که چطور این چند تا جمله را از زیر زبانم کشیده ، می گذارمش به حساب آدم هایی که نمی توانم در برابرشان مقاومت کنم. بعدترها شاید پستی نوشتم در مورد شان که این آدم ها چه جوری اند ، چطور من ِ سکوت ِ مطلق نمی توانم در برابرشان سختی به خرج دهم و چطور خودم را در برابرشان می گشایم و حرف می زنم و حرف می زنم و حرف می زنم...


صحبت از جنس بود... یادم می افتد چند روز پیش متهم شدم به بدجنسی ، اصلا بعید نیست در جنسم بدی هم باشد ، اصلا. من هم یکی از همان بدجنس های عالم! چه می شود مگر؟

بدجنسی آدم ها از گوشه چشم هاشان  معلوم است ، بعدها اگر فرصتی بود زل بزن به گوشه چشم هام و توی گوشم داد بزن : بدجنس! خب؟

- این هم وقت پیدا کردها! نوکش تمام شد ، مجبورم با یک اتود دیگر ادامه دهم -


راستی گفته بودم رفته بودم آن بالاها ، آن جاها که همیشه مه دارد؟ نگفتم؟ نگفتم که ابرها پایین آمده بودند و بغلم کرده بودند ، همان وقتی که گریه ام گرفت... همان وقتی که داشتم در مه گم می شدم... همان وقت را می گویم ، همان وقت در همان جا که همیشه مه دارد...


سرما هم که این روزها خوش خوشان اش است ، دست می اندازد و دور تنمان می پیچد و ما هی در خودمان جمع تر می شویم اما دروغ چرا ته دلمان شادیم که تابستان لعنتی تمام شده و پاییز است و زمستان هم همین نزدیکی ها توی راه است و خلاصه این که ما هم خوش خوشانمان است حسابی...


حالا هی می خواهم این یک قلم را فاکتور بگیرم هی هیچ ننویسم ازش. نمی شود! به بعضی آدم ها باید گفت : قدر نشناس. بدون هیچ توضیح اضافه ای! طوری که همین یک کلمه جوری توی سرش کوبیده شود که...که برود بمیرد؟




این هم یادم هست که :   حال من خوب است

                                   ملالی نیست

                                    جز گم شدن گاه به گاه خیالی دووور...




تو هم این را یادت نرود:   زمزمه ات هوایی ام کرده است

                                  قصه ات را

                                            زمینی تر بگو!




LOST

این روزها همه چیز دست به دست هم داده اند ،

هر چه می گردم دستهای خودم را پیدا نمی کنم اما...

کجا ممکن است جا گذاشته باشمشان؟!





پ.ن:  وقتی از ساحل دور می شوی

         نگران نمی شوم

         دریا

        جسدت را پس خواهد داد..!

این خزعبلات را داشته باشید تا بعد..

نوشتنمان که هیچ ، زندگی کردنمان هم نمی گیرد این روزها...... هی دلم می خواهد بروم بنشینم در جزیره ای که برای این وقت هایم کنار گذاشته ام ، چادرم را درست در وسطش علم کنم ، صندلی قرمزه را جلوی درش بگذارم ، کاپشنم را محکم بغل کنم و شال گردن پشمی بنفشم را بپیچم دور صورتم (سوز دارد این هوا!) و ولو شوم روی صندلی ، این طوری که که یک پایم روی پای دیگر باشد و هر وقت که کمتر سردم بود با انگشتهایم روی دسته های صندلی ضرب بگیرم و دریای دور و برم را تماشا کنم جوری که انگار دارم فیلم تماشا می کنم ، با دقت ، با حوصله و "دست" ای که معلوم نیست از کجا می آید هر چند دقیقه یک بار بهم پاپ کورن تعارف کند ، من هم هیچ وقت دستش را رد نکنم. پرده اول فیلم یا تئاتر یا دریا یا هر چیز دیگری که دلم بخواهد اسمش را بگذارم (قلمروی شخصی است دیگر!) که تمام شد ، حس گرسنگی که کم کم غافلگیرم کرد یادم می آورد که باید چوب ماهیگیری را از توی چادر بیاورم بیرون. در عمرم که ماهیگیری نکرده ام ، اما لابد آنجا که بروم می توانم و گرسنه نمی مانم به هر حال. ماهی کباب شده را که به نیش می کشم ، هوا هم کم کم دارد تاریک می شود و به این فکر می کنم چه کار کنم اینجا تا صبح که در این جزیره ده در دهم کافه و موزه و نمایشگاه که پیدا نمی شود ، فقط سینما دارد که آن هم شب ها فقط صوتی کار می کند و بس!

نتیجه می گیرم که بنشینم توی چادر و با آن "دست" ای که چند خط بالاتر پاپ کورن تعارف می کرد یک دور منچ بازی کنیم ببینیم کداممان جرزن تریم...نمی شود! هی دعوا می کنیم ، آخرش هم قهر کرد رفت!

همین طوری که توی چادر نشسته ام و از صدای سینمای قلمروم لذت می برم و تیک تیک از سرما می لرزم  توی ذهنم مدار الکتریکی می بندم و خازن می سوزانم و ولت متر می خوانم - همه این ها یعنی جزیره ام یک اشکالی پیدا کرده که ذهنم خیلی دورتر از جزیره ام رفته و به فکر امتحان آز فیزیک 2 است... - سرم را از چادر بیرون می کنم ببینم دور و برم چه خبر است ، که نور خورشید چشم هایم را می زند ، یک چیزی هم دارد در هوا تاب می خورد ، پرده اتاقم است انگار ، آن هم میزم ، این یکی هم کامپیوترم و اینی که زیر پایم است فرش است ، شن های جزیره ام نیست! برگشتم ، به همین زودی. فکر کنم "دست" از دستم عصبانی بوده تلافی کرده ، بگذار این بار باز زندگی نکردنم بگیرد ، باز بروم آنجا ، من می دانم و او...