مدت ها بود سراغ موسیقی نرفته بودم ، حس خوبش را از یاد نبرده بودم ولی جایی برای حس خوب نبود ، حتی به قیمت آرامشش هم نخواستمش ، یک جور خودخواهی بود آن روزها...
دو سه روزی است دوباره این نت ها و صداها گوش هایم را می نوازند و از آنجا یک سره به قلبم می ریزند ، آخ اگر این حس روی کاغذ می آمد...شاهکاری می شد! حالا هی بگویی rock هم شد موسیقی! کو گوش بدهکار؟!
خیلی فکر می کنم به این که مثلا Lee Douglas یا Vincen Cavanagh وقتی می خوانده:
I should run...but I stayed چه حسی داشته ،
یا
 وقتی Freddie Mercury از ته دل فریاد می زند:
Gotta leave you all behind and face the truth
Mama, ooh, I don't want to die
ترکیبش با درام و گیتار الکتریکی چه چیز عجیب و دوست داشتنی ای می شود...
یا صدای محشر David Gilmour وقتی می خواند:
Hey you, would you help me to carry the stone?
open your heart, I'm coming home
که تمام تنم از حس عمیق صدایش تازه می شود...
این یا ها از بس زیادند نمی دانم کدام ها را بنویسم کدام ها را نه...
دوست دارم تمام زندگی همین باشد که در اتاق را ببندی و تا جایی که می شود صدای موسیقی را بلند کنی و بمیری در لذت این همه...گاهی آدم هوس می کند در پس زمینه این آهنگ ها سیگار هم دود کند ، که خوشبختانه یا بدبختانه سیگار در لیست دوست داشتنی های زندگی آخری است وگرنه الان سیگاری قهاری بودم!
تازه نصف شب ها به غیر از کاغذ و خودکارو خط خطی و sms می توان اینها را هم گوش داد ، که وقتی صبح از خواب بیدار شوی ببینی هنوز یکی از آنها توی هدفون جاز می زند و می خواند ، صبح از این قشنگ تر؟!

خلاصه که دوباره غرق شدن هام شروع شده اند ، این چند روز برای صدمین بار در این ها ، چند روز بعدش شاید برای دهمین بار اخوان ، چندین روز بعدش را دیگر نمی دانم...دوره ی همین هاست لابد ، یک بدی زندگی همین است دیگر ، دوست داشتنی هایش خیلی کمند مجبور می شوی همین چند تا را هی تکرار کنی...