زلف بر باد مده ... تا ندهی بر بـــــــادم

همان جای قبلی ایستاده ام ، با همان لبخند همیشگی ، تنها با این تفاوت که این روزها باد هم که بوزد نگران نخواهم شد... لبخندم را نمی برد... شاید تنها چیزی است از میان ِ بر باد رفتنی ها که بر بادش نداده ام هنوز...

بادی که هر بار دوره ام می کند ، هر بار توی صورتم می کوبد و منی که هر بار لبخندم را به رخش می کشم ، پر رنگ تر...

نمی دانم این باد کوبه ی خاموشی و خیال است یا منم که می وزم به هر سو... بی خیال! و سیلی نمی شوم برای آسمان و برای صورت ها ، فقط می گذرم شاید ، نرم و بی صدا...




پ.ن: ننوشتن این مدت مجالی بود برای خلوت گزینی با خودم و روزهایم ، شاید که دریابم این طوفان ها و این آرامش های غریب را و معنایشان را... هرچند که نتیجه چندان هم قطعی نیست اما بیشتر از این ننوشتن از من برنمی آید! :دی


همیشه از نقطه بازی بدم میومده..

.

................

..................................

.....................

......

.

.

.

.

خوبی اش این است

که این نقطه ها را

هیـــــــچ کس

هیـــــــــــــــــچ وقت

نفهمیده ،

مـرا هم!

.

.

.

بادی که می آمد و سایه هایی که می رفتند

"کلمه باز" شده ام. خیلی بیشتر از قبل...


هنوز قید خوبی است خیلی وقت ها، الان اما نه!
دلم قیدی می خواهد رها... قیدی که رها کند ، نه این که بند بند وجودم را بند بزند هر بار...

◊◊◊


حوله یک وری افتاده بود روی دسته مبل. از آنجا که من نشسته بودم نوشته ی روی لیبل اش را می شد خواند: حوله ماندگار.
خواستم بگویم بعضی اسم ها حالم را خوب می کنند. خیلی هم.

◊◊◊


آن روز توی آن شهر کوچک که تمامش یک خیابان بیشتر نیست و تمام کوچه های دست راستش به دریا می رسد ، داشتم آرزو می کردم کاش تهران هم تابلویی داشت که رویش نوشته بود :" به سمت دریا "
از ته دل هم آرزو می کردم... حتی اگر آخرش به دیوار می رسید یا به بی راهه یا به هر جای دیگری... کاش فقط تابلویی داشت با این عنوان ، تو فکر کن محض دل خوش کنی فقط!



مزخرف نوشت: آن قدر هر روز خیالت را می کُشم که دیگر نمی دانم کجا خاکش کنم!


درخت من کلاغ می دهد فقط!

ده بیست روزی است که باغ سبز شده ، سرتاسر... خیلی سریع تر از چیزی که انتظارش را داشتم. این جور جوانه زدن و این جور سبز شدن را چندان دوست ندارم. پاییز و زمستان که تماشایش می کردم حس بهتری داشت ، هر چه که بود...

از بین همه ی این درخت های کوچک و بزرگ یکی هست که دوست تر می دارمش از بقیه.

چند وقت پیش مردی با تبر به جان تنه اش افتاده بود و با هر ضربه زخمی بهش می زد. نامرد نبود ، آن قدری نزد که فرو بیندازتش - در برابر آن همه درخت برافراشته - نامرد نبود. آن قدری زد که تنه اش را تا نیمه شکافت ، آن قدری که فقط ریشه هاش را بخشکاند ، آن قدری که حالا که بهار است که هیچ ، هزار بار دیگر هم که بهار بشود هیچ جوانه ای از لابلای دست های خشک رو به آسمانش نروید... همین است که دوستش دارم. با شکوه ترین درخت باغ است به گمانم که با غرور سرش را بالا گرفته. گیرم که تنش زخمی تبر باشد ، گیرم که ریشه های پوسیده در خاکش خوراک مورچگان شده باشند ، گیرم که بی برگیش در این ملغمه ی جوانه های سبز و شکوفه های سفید بدجوری توی چشم بزند ، گیرم که به سخره بگیرندش تک و توک عابران اینجا... من اما دوستش دارم...

بعضی وقت ها از پشت پنجره که خیره اش می شوم حسی غریب اما آشنا دارم با این درخت. بس که می فهممش ، بس که به زخم تبر روی تنه اش که خیره می مانم چشم هام بی تاب گریه می شوند ، بس که....بس که این درخت "من" است انگار....