زلف بر باد مده ... تا ندهی بر بـــــــادم
همان جای قبلی ایستاده ام ، با همان
لبخند همیشگی ، تنها با این تفاوت که این روزها باد هم که بوزد نگران
نخواهم شد... لبخندم را نمی برد... شاید تنها چیزی است از میان ِ بر باد
رفتنی ها که بر بادش نداده ام هنوز...
بادی که هر بار دوره ام می کند ، هر بار توی صورتم می کوبد و منی که هر بار لبخندم را به رخش می کشم ، پر رنگ تر...
نمی دانم این باد کوبه ی خاموشی و خیال است یا منم که می وزم به هر سو... بی خیال! و سیلی نمی شوم برای آسمان و برای صورت ها ، فقط می گذرم شاید ، نرم و بی صدا...
پ.ن: ننوشتن این مدت مجالی بود برای خلوت گزینی با خودم و روزهایم ، شاید
که دریابم این طوفان ها و این آرامش های غریب را و معنایشان را... هرچند
که نتیجه چندان هم قطعی نیست اما بیشتر از این ننوشتن از من برنمی آید! :دی