مثلا بداهه
شمال بود و دریا و بارون...من بودم و بارون و نفسهای عمیـــــــــــق
همه چیز خوب همه چیز عالی همه چیز به کام... فقط...
یه چیزی کم بود...
کمبودش از تنم سر می رفت...
بس که اضافه بود این کم بودن...
بس که من کم نبودم اما کمبود اون یه چیز شده بود همه ی من!
شده بود خود ِ خود ِ من
.
.
.
.
.
.
.
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 3:38 PM توسط Miss Ferii
|