شازده کوچولو دلش واسه سلینجر تنگ شده

کسی جایی نوشته بود: بگذارید "خواندن" شما را اهلی کند.

یاد شازده کوچولو و روباهش افتادم که همه مان اهلی شدن را از او یاد گرفته ایم. "خواندن" می تواند برای هر کس یک جور شازده کوچولو باشد که روباه درونش را به تدریج اهلی می کند.

تفاوت فاحش آن ها که می خوانند و آن ها که نمی خوانند هم به نظرم از همین جا ناشی می شود. که در نگاه اول تشخیص دادن این که شخص مقابلمان آدم ِ خواندن است یا نه برای ما کرم ِ کتاب ها کار سختی نیست.


خواندنی که این روزها مرهمی است... خواندنی که اخیرا توازن دنیایش به هم ریخته از وقتی که جی دی سلینجرش دیگر نیست ، که دردمان می گیرد وقتی در قفسه های کتابخانه چشممان به کتاب هاش می افتد و عطش سیری ناپذیر دوباره و دوباره خواندنشان...


من که خواندن همه ی دنیایم بوده همیشه ، شرط می بندم دنیا با همه ی کوچکیش هزار بار هم که دور بزند و باز رو در رویم دربیاید باز هم خواندن همه ی دنیایم خواهد بود ، همیشه...



و دوست دارم برای صد هزارمین بار هم که شده این بخش از کتاب شازده کوچولو را هی بخوانم ، هی بخوانم...:

ادامه نوشته

پریشان نوشت

چشم هام را که می بندم شُرابه های غم سرریز می شوند ، سربازهای پریشانی در سرم رژه می روند و پا می کوبند بر جداره های سست ِ لرزانی که تاب ندارند بیش از این بی طاقتی را ، گفته بودم که باید برگردم به طاقت...

اگر نشد سرگیجه ام را همراه می کنم با خود تا سر ِ شلوغ ترین میدان این شهر که دستم را بگیرد و روانه ام کند تا بلندترین پل عابر پیاده ای که از فرازش نظاره کنم چرخه های آشوب ِ دم به دم را.


چشمم را ببند و دستم را بگیر و هیچ نگو که این کودک ِ نوپا زمین خوردن را یاد نگرفته است هنوز که هنوز است...

چشمم را که بستی و دستم را که گرفتی و تا حوالی ِ نا کجا آبادت که بردیم ، آتش بزن لب هایم را که باز مثل آن بار هوس بوسه ی ناگهانی اش بر سر نزند.


می دانم به سرم که بزند محکم ترین جداره های لرزان هم فرو می ریزند حتا و من می مانم با دست هایی شعله ور که می سوزند اما خاکستر نمی شوند و سر در بازوانت نهاده ، های های دورترین حس های ویرانگی را می گریند...


چشمم را ببند و دستم را بگیر و هیچ نگو...

                                      
                                               هوای نا کجا آبادت به سرم زده...



برفی که نمی بارد...

الان فقط گوشه ی پنجره ای که در پسش نم نم برف ببارد ، منی که دراز کشیده باشم رو به سقف و تونی براکستونی که بخواند و اشک های بی صدایی که گوش بالشم را شور کنند و سیگارهای مارلبرویی که روشن شوند و طرح دودشان در هوا بپیچد بی که پکی...


همین.

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

روانه ی تحقیر کلام نخواهم شد - که مرا نمی گوید...


پ.ن: گیـــج می رود هنوز

NonStoP

تازه دارم می فهمم چه قدر "سال" هدر داده ام... کار از ماه و هفته و روز گذشته ، موضوع بیشتر از این حرف ها بیخ  پیدا کرده ، خیلی بیشتر...

این که چند انگشتت را بگیری جلوی صورتت و هر کدام را یک ســـــــال تصور کنی... حالا هی بخواهم بنشینم با عدد و رقم و روز و ساعت دست به یقه شوم ، هی حساب کنم ، هی حساب کنم...

                         دست بردار ، مرا چه به حسابگری!

 

جای دنجی این دور و برها اگر سراغ داری دریغ نکن ، دلم آغوش می خواهد...

پله ها تمام نمی شوند، دلم به پاگرد خوش است..

کاش می شد اتاق امنی باشد در طبقه بالا که از هر اتفاق و هر چیزی بشود پناه برد بهش. که پله ها را دو تا یکی بدوم بالا ، بپرم توی اتاق و در را پشت سرم ببندم و یک نفس عمیق بکشم...

متنفرم از این جوری بودنم ، از این جوری ها...این که فرار گزینه اول باشد در برابر هر چیز.

مسخره است ،

جدیدا گزینه اول را تیک می زنم و خلاص!


چشم هایم باز نیستند ، تحملش را ندارم. عضو قبیله ی یک چشمی ها شده ام ، بعضی وقتها دزدکی با یک چشم به دور و برم نگاهی می اندازم و باز می بندمشان. توجه شان را معطوف کرده ام به خودم که بگردند ریشه ی این رفتار مزخرفم را پیدا کنند و بخشکانندش زودتر. آن وقت شروع می کنم به خراب کردن پله ها و هر چیزی که بالای پله هاست... قول می دهم...