سخنی نیست.. (2)

بیا برویم.

این‌جا همه به برگ‌های قدیمی تقویم دیواری‌ام می‌مانند... فقط به درد مرور روزهای گذشته و خاطراتشان می‌خورند...

خسته‌ام...

بیا برویم به آغوش هم.

بیا.

سخنی نیست..

دلم می‌خواست گذشتنی نبود.. می‌ماند.. سُر نمی‌خورد از لای دست‌هایی که معلق مانده‌اند بین زمین و آسمان...

لحظه ، این لحظه‌ی لعنتی ِ عجول.. که با کلافگی‌های من دست به یکی شده است این روزها.. این روزها که بیشتر از هر چیزی با تپش‌های ناموزونشان خودنمایی می‌کنند...

این شتاب برای رسیدن به کدام جای این "مهمان خانه‌ی میهمان کُش ِ روزش تاریک" است؟

هنوز هست

خانه هنوز هست

اما آدم‌هایش مرده‌اند

یا شاید

(باید این‌طور می‌گفتم)

خانه ویران شده است

اگر‌چه آدم‌ها هنوز هستند

نه

(این‌طور هم نشد)

خانه هنوز هست

آدم‌ها هم هنوز زنده‌اند

اما در این میانه

چیزی غایب است انگار

(نمی‌دانم)


+شهاب مقربین

و درد دامنه دارد هنوز...

می‌بینی؟ خرداد است این ماه و هوا هوای خرداد که در سرمان پیچیده بی‌هوا و این‌ها نه اشک که خود‌ِ دردند از مرور صبوری‌های بیش از طاقت‌های طاق‌شده ی این یک سالمان وقتی به یاد می‌آورم که با چه غرور و شکوهی آمدیم و امروز چه خسته ، چه زخمی و چه داغدار و دلتنگیم.

دلم تنگ شده برای دستبندهای سبز دور مچ ها و آسمانی که با علامت ویکتوری هزاران جفت انگشت هاشور می‌خورد. برای رویای کوچکی که غارتش کردند... و چه هی این "سر اومد زمستون" را ناخودآگاه زمزمه می‌کنم و چه زیادند لبخندهایی که به گریه بیشتر شبیهند این روزها...می‌بینی؟

هرچند نفس‌های امید‌ِ بی‌جانمان زیر کوبش چکمه‌هاشان به خر خر افتاده ، هرچند هنوز هم از پس دیوارهای بلند اوین‌ها عزیزانمان را منتظریم ، هرچند  هرچند هر چند; این هرچندها را ردیف کردن طومار طومار کاغذ می‌خواهد آخر!

اما مراقبیم  شب و روز که جان ندهد این بی‌نفس ، این بی‌جان.. که تسلیم نشود به این زودی‌ها.. که یک وقت رویاهایمان نمانند بی ما..

دود غلیظ حرفات چشمامو می سوزونه

باز دوباره تمام سردرگمی هایت را ، تمام سوال‌های بی جوابت را و همه‌ی آن تناقض‌هایی که خودت هم نمی‌دانی از کجای ذهن مغشوش این روزهایت تراوش می‌کند ، با خودت از این کافه به آن کافه می‌بری و سیگارهای مارلبروی قرمز توی داشبورد که انگار فقط به درد همین حال و هوایت می‌خورند را پشت سر هم دود می‌کنی و خوب هم می‌دانی که در پس این دودها هیچ چیز عوض نمی‌شود...

تلفنی برایم می‌گویی از حال و روز ِ این گونه‌ات ، می‌گویی برویم حرف بزنیم ، حرف بزنم...

هر چند ماهی یک بار هم از هم سراغ نمی‌گیریم ، اما حرف‌هات که روی دلت تلنبار شده باشند ، سنگینی‌شان که امانت را ببرد ، برمی‌گردی به من ، سراغم را می‌گیری ، مثل همه‌ی این سه سال و اندی...
شرطی شده‌ای ، غمت که باشد ، من هم باید باشم انگار ، که حرف بزنی ، سبک کنی این بغض‌های نشسته در گلویت را ، که وقت‌های خوشی نمی‌دانم کجاییم که یادی نمی‌کنیم...

می‌گویم : این بار هم می‌آیم.

با این همه هر قدر هم که سر به سرت بگذارم که این اولین زمستان و بهاری است که تنبلی کرده‌ای و جا مانده‌ای از قافله ، هی بخندی و تابستان‌های مرا یادم بیاوری ، باز این دلیل نمی شود که دیروز را جزء خوش گذرانی‌هایم حساب کنم ، که... از ته دل می‌گویم : خودت را نبینم هم ملالی‌نیست ، غمت را نبینم رفیق...