plus one

نوشتن از این که یک سال دیگر هم گذشت و این بار اولین سال 20 سالگی ام را پشت سر گذاشتم زیاد آسان نیست ، چرا نمی دانم...

این که در این یک سال چه کردم و نکردم زیاد مهم نیست انگار ، همین برایم کافیست که وقتی سرم را می چرخانم و به پشت سرم نگاه می کنم راضی باشم. هنوز نمی دانم راضیم یا نه ، این که این تغییرات چه قدر می تواند تاثیر گذار باشد در ادامه این راه که هر چه می گذرد پستی ها وبلندی هایش بیشتر می شود و ناهمواری ِ راه در تلاش است تا هرچه بیشتر زخم و خراش را همراهم روانه سازد تا مبادا بی نصیب نمانم از این تجربه های طی طریق! که چند نفر در این راه همراهم شده اند تا حالا ، چند نفرشان را باید بوسید و ... بعد کنار گذاشت و فقط تشکر کرد از بودنشان و هیچ وقت هم دلیلی نداشت برای این کار ، که دلیلش فقط در بی دلیلی است و بس. که آغوشم را باز کنم و در انتظار هر آنچه باشم که به استقبالم می آید هرچند تلخ هرچند بد... که خستگی را از دایره لغاتم خط بزنم و بدوم ، اول دوم سوم.... مهم نیست برایم ، دویدن هم شاید حتی مهم نباشد ، شاید فقط بهانه باشد ، شاید...




پ.ن:  مرا دریاب من خوبم
        هنوزم آب می کوبم
        هنوزم شعر می ریسم
        هنوزم باد می روبم
             .
             .
             .
       تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب...


خواستم لینک دانلودش رو اینجا بذارم اما این بلاگفای کوفتی نمی ذاره! مجبور شدم این طوری بذارم:

(strongly recommended to listen)


http://www.4shared.com/file/151324058/2d937b6d/TRACK07.html

تو را در آغوش می گیرم، آفتاب می میرد از حسرت...

این که این روزها خوب می گذرد و روان ، این که حس های خوب از همه سو محاصره ام کرده اند ، این که دوست و دوستی ها بیشتر از هر وقت دیگری در برم گرفته اند تنگ ، این که چیزی نیست بخواهم بابتش نگران باشم یا به تکاپو بیفتم ، این که همه چیـــــــز عالی است راستش را بخواهید می ترساندم..! که بعدش چه بلایی قرار است سرم بیاید که مثلا خدا دارد این جوری با من معامله می کند که بعدترها اگر صدایم درآمد انگشتش را جلوی صورتش به چپ و راست تکان بدهد و بگوید نه ، حق اعتراض نداری. این به آن ها در! 

می ترسم...



پس سومی که بود که گریه می کرد؟

یک سیگار برای تو روشن خواهم کرد

و یک سیگار برای خودم

هنوز صدایت را در پیچ و تاب این کابوس نیمه به یاد دارم

بین سکوت و بغض و مرگ تنها مانده ام
با قلبی که خون تو را تلمبه می کند
و سوال های بی شماری که شراوه شراوه به سرم آویزان هستند.
دوست دارم مثل کودکی که برعکس از دیوار آویزان شده به دنیا نگاه کنم
مات و مبهوت

یک سیگار برای تو روشن خواهم کرد

و یک سیگار برای خودم.

می دانی و خوب می دانم که زندگی هیچ چیز نیست جز صدای زنگوله ها و کابوس های نیمه سیاه و سفید و صدای بم حسرت که می گوید " تو چی داری؟ چی نداری؟ "

این ناعادلانه است که زندگی با سرعت نور حرکت کند و ما با ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها...
تا کی دویدن ، تا کی خوابیدن و تا کی شنیدن.
ما ذره ذره تجزیه خواهیم شد و توفان حیرت ما را به این سو و آن سو می کشاند.

یک سیگار برای تو روشن خواهم کرد

و یک سیگار برای خودم.

در پشت افق های لایتناهی روزهای خاکستری و در رقص باله ای جوها در بهشت تفسیر می کند آخرین حقایق را پس از رای ناعادلانه و خود اعتراف خواهد کرد به گناهی که مرتکب شده بی آن که بداند دیر شده است

خلی دیر

یک سیگار برای تو روشن خواهم کرد

و یک سیگار برای خودم.

تا ابدیت راهی نمانده است.

به دنیا آمدن
درک کردن ها
دیدن ها و شنیدن ها
در لحظه شاد بودن ها
پلک زدن های بی مورد
اعتراض ها
دیدن خواب های سفید و سیاه
بی خوابی ها
و خوردن دیازپام برای چند ساعت خواب که حق طبیعی ما بود.
این ها همه به درکی فوق بشری نیاز دارند.
باورش سرسام آور است و فراموشی اش بی رحمانه.
نه!
ما سزاوار مردنیم
در این سایز گشاد زندگی
هی...
نفس کشیدن دلیل بر زنده بودن نیست

یک سیگار برای تو روشن خواهم کرد

و یک سیگار برای خودم



+ از سینا پناهی (پسر حسین پناهی)


پ.ن: این قدر حرفاش حرفای من بود که واسه تایپ کردن و گذاشتنش اینجا یک دقیقه هم معطل نکردم...