عنوان بی عنوان!
گرمی یه دست کافیه تا دوباره راست بایستم و به دنیا بخندم ،
یه تلنگر هم تا فرو بریزم از درون ،
خود دانید!
گرمی یه دست کافیه تا دوباره راست بایستم و به دنیا بخندم ،
یه تلنگر هم تا فرو بریزم از درون ،
خود دانید!
چیزی دارد گـــــم می شود باز
که از سرم دسـ ـ ـ ــت بردار نیســـت
دسـ ـ ـ ــت از سـ ـ ـ ــرم بر دار نیســت
...................................
چند روزی بود نوشتنم نمی گرفت ، اما از امروز صبح حس نوشتن یک لحظه رهایم نکرده...
یادم می آید مرد ِ غمگین ِ مو سپیدی را که روزی دوست بابا بود و امروز هیبت مردانی را داشت که انگار از همه جهت در زندگی شکست خورده اند و چیزی جز تنهایی و شانه های خمیده و دست هایی در جیب برایشان نمانده است. تصویر این مرد به هم ریختم ، هاله ی غم ِ اطرافش به من هم گرفت. نفهمیدم چرا اما به هم ریختم...
✖
یادم می آید لبخندهای مصنوعی و زورکی تو را و لبخندهای مصنوعی تر و زورکی تر خودم را. که وقتی موبایلت زنگ زد و گفتی باید زودتر بروی نمی دانی ته دلم چه قدر شاد شدم و بقیه خیابان ولیعصر را سرخوشانه تر از همیشه پیاده رفتم ، تنها ، اما شادی ام قسم می خورم از هر وقت دیگری بیشتر بود و چقدر خوشحال ترم روزهایی که نیستی...قسم می خورم...
✖
یادم می آید برق خوشحالی چشم های دوستی که چه قدر بهترم کرد ، که آرزو کردم کاش همیشه چشم هایش همین طور برق بزند که کاش همیشه همه چشم هایشان همین طور برق بزند...
✖
یادم می آید تو را که چند ماه است در تدارک تجدید دیداری هستیم و هر بار نمی شود و باید اعتراف کنم آن قدرها هم دلم تنگ نشده ، بیشتر نگرانم تا دلتنگ. نگران این که همه چیز سر جایش باشد و باز دردسری درست نشود و باز تویی باشی که بگویی کجایی پس...
✖
یادم می آید تلاش های تو را و خودم را برای این که بالاخره طرحی را که از تابستان در سر داشته ایم اجرا کنیم و به این آتش زیر خاکستر جانی بدهیم. من امیدوارم ، تو هم...
✖
یادم می آید گله های دوستی از دوستی دیگر را و این که این اختلاف کوچک چه فاصله ی بزرگی درست کرده و این که چه قدر خودم را مسئول می دانم و چه قدر هنوز هیچ کاری نکرده ام. نکند کار از کار بگذرد و من هنوز همین جا نشسته باشم و اینها را بگویم...
خیلی چیزها را یادم می آید ، خیلی چیزها را هم نه...خیلی چیزها را باید می نوشتم ، ننوشتم ، بدون دلیل. همین طور که همه این ها را نوشتم ، بدون دلیل...
شب ها را دوست دارم از این جهت که هیچ
خورشید مزاحمی نیست بخواهد از در و پنجره و هر سوراخ سنبه ای که گیرش
بیاید در زندگی آدم سرک بکشد.
شب است، دلم بخواهد چراغ را روشن می کنم دلم نخواهد هم بهتر ، فضا یک جورایی دل نشین تر که نه! دوست داشتنی تر می شود (حالا بماند این دو تا کلمه از نظر من هیچ فرقی با هم ندارند!) سرم به کار خودم گرم است ، همه هم سرشان به کار خودشان گرم است دیگر کسی پاپیچت نمی شود که فلان یا بهمان.
معمولا کتابی چیزی دستم می گیرم که یعنی آره ما هم اهل مطالعه قبل از خواب هستیم ، حالا اینش هیچ من می میرم برای این حرکت که روی تخت بنشینم و کتاب بخوانم ، قشنگی قضیه را نمی دانم کجاش است. این وسط ویز ویز موبایلم هم که بگوید sms داری یعنی یک شب درست و حسابی دارد شروع می شود. خوبی اش این است که اگر دلم بخواهد می توانم جواب هم ندهم که یعنی خواب بودم و حواله اش کنم به صبح. این قدر هم بدم می آید از sms هایی که باید 9 صبح یا 5 بعد از ظهر فرستاده شوند ، طرف می گذارد نصف شبی که داری برای خودت زندگی ات را می کنی send می کند ، همیشه خواسته ام یک فحش آبدار در جواب بفرستم که هیچ وقت هم نفرستاده ام. حالا اگر sms از همان ها باشد که دلم می خواهد لبخندی روی صورتم سوار می شود و باقی قضایا. گیرم این وسط ده بار هم جغد خطاب شوم هیچ اشکالی ندارد ، بع بعی از کی تا حالا توانسته وجود خودش را انکار کند؟!
بعضی وقت ها هم هست بعضی حرف ها ذهن آدم را درگیر می کنند ، بعضی وقت تر ها هم حرف هایی می زنم که هیچ انتظارش را از خودم ندارم.
پنجره هم بخش مهمی از شب است. نور زرد رنگ چراغ های خیابان از دور و صدای ویژ ویژ عبور ماشین ها و نورشان که برای یک لحظه پنجره ام را روشن می کنند از چیزهایی اند که اگر نباشند کمبودشان بدجور به چشم می آید. این هم بین خودمان باشد که گاهی خانه ی همسایه ها را دید می زنم ببینم کدام خوش ذوق ِ شب دوستی هنوز بیدار است که غیر از یکی دو تا پنجره با سوسوی ضعیف نور چیزی دستگیرم نمی شود. چند وقتی بود یک نفر آواز خوان هر شب حدود ساعت 2 از خیابان رد می شد ، فقط صدایش را می شنیدم ، آن قدر محزون می خواند انگار غم دنیا را به دل آدم می ریخت. نمی دانم چه بر سرش آمده دیگر از این ورها گذر نمی کند. شاید هم رفته سراغ خیابان هایی که پنجره هایشان این قدر تاریک نباشد.
از همین حالا که دیگر نمی شود این جوری برعکس زندگی کرد و دانشگاهی و درسی و کاری هست و باید دوباره عادت کرد به صبح زود بیدار شدن و این مزخرفات دلم دارد برای شب زنده داری هایم تنگ می شود ، آن قدری که بغض کنم و هی از پشت شیشه زل بزنم به پنجره های تاریک ِ تاریک.
پ.ن: خاکستر می شوم این شب ها
هر شب
که تنهایی
باد پاییز است
شانه هایم را می لرزاند...
یه دستتو می ذاری زیر چونه ات و با یه دستت سیگارت رو روی لبت نگه می داری ، زل می زنی توی چشمام و دود سیگارت رو همون جوری که دوست دارم فوت می کنی توی صورتم و خیلی آروم می گی: بگو! نمی دونم به خاطر دود سیگارته یا صدای خیلی آرومت که چشمامو تنگ می کنم تا بهتر بشنوم یا...بهتر ببینم؟
چشم از چشمت برنمی دارم و آروم آروم زیرلبی شروع می کنم به حرف زدن ، این بار چشمای تو تنگ می شه ، دود سیگارت رو هم دیگه حلقه نمی کنی ، فقط هرازگاهی خاکسترش رو می تکونی توی زیر سیگاری و باز زل می زنی توی چشمام. صدام هیچ فراز و نشیبی نداره ، یکنواخت و آروم دارم برات حرف می زنم ، اون قدر آروم که خودمم شک دارم صدام بهت برسه. بعد از چند دقیقه ، سکوت می کنم ، این بار چشم می دوزم به ته سیگار توی زیرسیگاری....از سنگینی نگاهت سرم رو بالا میارم و باز چشمای توئه که زل می زنه به من ، از جا سیگاری یه سیگار برمی داری که از دستت می گیرمش می ذارم روی میز. خیلی آروم می گی: کاش نگفته بودی.....دیگه چیزی نیست که آروم آروم واست زمزمه کنم. یه کبریت از جعبه می یارم بیرون ، آتیشش می زنم و سریع با یه فوت خاموشش می کنم ، دودش که به سمت سقف حرکت می کنه چشمای ما رو هم دنبال خودش می کشونه، کبریت سوخته رو می ذارم توی دستت و راه می افتم طرف در...