ساعت 25 شب
در این شب نتها حرف اول و آخر را میزنند ، آنجا که من در خالی اتاق غرق شدهام ، آنجا که تویی و حلقههای دود و دستهات...
به باد میدهیم آن هوای خمار را...
نتها... بی شک به یاد خواهم آورد این شب را آنجا که فراموشی نعمتی است.
حلقههای دود و چشمهای نه سرخ و نه سیاه... دستهات... آنجا که در خالی اتاق تمام من به من برگشت... همان جا! نتها... دستهات...
امسال من اینگونه زاده شدم!
به یادماندنیترین تمام این سالها...
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت 2:49 PM توسط Miss Ferii
|
