:-)

می خواهم بنویسم برای آن که دوست است و مدام دوست تر می شود برایم ، به بهانه ی تولدش شاید...:


شاید ندانی ، اما رفیق صدا زدنت راحت است برایم ، می گویم رفیق و از بعدش نمی ترسم ، از آن ترس ها که گاهی بی دلیل حتی به جانم می افتند... دوستی را خوب بلدی ، خوب دوستی می کنی ، خـــوب ، که گاهی جبرانش برای من ِ بی معرفت خیلی سخت است.

شاید با کلمه بیان کردن حق مطلب را ادا نکند اما جز جمله و کلمه که چیزی ندارم برایت: ممنون که هستی.

( این را هم از خودت یاد گرفته ام که گاهی باید از بودن ها هم تشکر کرد. )


و

تولدت مبارک!



؟؟-:

این روزها هم حکایت جالبی است برای خودش ها...

زنگ پشت زنگ و اس ام اس پشت اس ام اس که : خوبی؟ مشکلی پیش نیامده؟ زنده ای؟! نگرانم!

یک نفر خواب می بیند ، آن یکی دلشوره دارد مدام ، آن یکیشان خط و نشان می کشد که شنبه صبح بیخود می کنی دور و بر دانشگاه پیدایت بشود... خلاصه که خودم هم به خودم شک کرده ام!

چه تان شده رفقا؟!





پ.ن: و خداوند شب های امتحان را از جنس یلدا آفرید..!



انقلاب کاکائو با ترشی ِ کتاب!


حالم که خوش نباشد ، کلافه که بشوم می روم سراغ کثیف فروشی های دور میدان انقلاب دو لیوان شیر کاکائوی داغ سر می کشم ، پشت بندش یک ساندویچ فلافل پر از ترشی به بدن می زنم ، بعدش تمام پول هایم را می دهم از کتابفروشی نیک کتاب می خرم ، می نشینم روی جدول های کنار ِ همان خیابان انقلاب چهار تا شعر از کتاب ها می خوانم و از جایم که بلند می شوم می دانم تا خانه باید 2-3 ساعتی پیاده بروم که جیب هام خالی است و من عاشق همین پیاده رفتنی هستم که هیچ پولی نداشته باشم ، دستهام پر از کتاب باشند و قبلش هم فلافل و شیر کاکائوی داغ ِ کثیف ترین مغازه های دور ِ میدان انقلاب را خورده باشم... اصلا همین ها حالم را خوب می کنند...

?What's Up

حکایت غریب اما مکرری است...

                 نگفتنش یک درد است ، گفتنش هـــــــزار درد...


.....



بشنو سوز سخنم...

ما خون نمی خواستیم ، آتش نمی خواستیم.

خونمان را در خیابان ها ریختند ، بوی خون که در شهر پیچید فریاد زدیم:

می کُشم آن که برادرم کُشت...

ما فریاد می زدیم و خواهر و برادرمان در خون خود روی آسفالت خیابان جان می داد...ما فریاد می زدیم و خشممان آتش می افروخت...


ما نسل برآمده از خون و آتشیم ، مزه ی تلخ خون و آتش ِ سالیان ِ سال هنوز خوب در یادمان است ،

هنوز کابوس جنگ و گلوله و بمباران در شب هامان شعله می کشد ،

ما خون و آتش نمی خواهیم...

ما نسل سوخته ایم ، ما در این سال ها سوختــــــه ایم ،

حداقل بگذار خاکسترمان بر باد نرود هم نسل من...


آ+ش+ف+ت+گ+ی

آشفتگی منم

که سر می روم از بیگانه ی آغوشت

تن می سپارم به خلوت شعرم

و باز چون بادی بی قرار

لانه می کنم در جای جای تنت

و تا سال ها بوی بیگانگی با خود دارم

آرام اما ندارم

آشفتگی منم...