بی نام!
به جای چشمهاش زل میزنم به گوشهی تابلوی پشت سرش ، بغضم را با یک قلپ از شربت آبلیمویم که دلم میخواست تلختر از این میبود قورت میدهم - لبخندی به همان تلخی میزنم - و دیگر هیچ نمیگویم. خودش میداند چه بگوید ، خوب میداند. حرف که میزند حواسم به چشمهاش هست ، دستهام هم به قاشق شربتم که آرام آرام هم میزنم و همهی آن موج غمی که میگفت را توی شربتم حل میکنم و لیوان را میگذارم کنار... حالا بهترم ، لبخندم را بیشتر کش میدهم و دوباره شروع میکنم به حرف زدن...
پ.ن: کافهای قدیمی کشف کردهایم که نه اسم دارد نه پنجره! نمیدانید چه حس خوبی دارد آنجا نشستن.