بی نام!

به جای چشم‌هاش زل می‌زنم به گوشه‌ی تابلوی پشت سرش ، بغضم را با یک قلپ از شربت آبلیمویم که دلم می‌خواست تلخ‌تر از این می‌بود قورت می‌دهم - لبخندی به همان تلخی می‌زنم - و دیگر هیچ نمی‌گویم. خودش می‌داند چه بگوید ، خوب می‌داند. حرف که می‌زند حواسم به چشمهاش هست ، دستهام هم به قاشق شربتم که آرام آرام هم می‌زنم و همه‌ی آن موج غمی که می‌گفت را توی شربتم حل می‌کنم و لیوان را می‌گذارم کنار... حالا بهترم ، لبخندم را بیشتر کش می‌دهم و دوباره شروع می‌کنم به حرف زدن...



پ.ن: کافه‌ای قدیمی کشف کرده‌ایم که نه اسم دارد نه پنجره! نمی‌دانید چه حس خوبی دارد آنجا نشستن.

سنگفرش این خیابان‌ها همه از طلاست!

پیاده‌روی ، آن هم در خیابان‌های تهران چیزی نیست که به همین راحتی‌ها از دستش بدهم. راه رفتن در خیابان‌هایی که قدم به قدمم را می‌فهمند و کوتاه نمی‌آیند... کشیده می‌شوند زیر این پاهای مشتاق...

به هویت خیابان‌ها و کوچه‌های این شهر اعتقاد دارم. هر خیابانی ، هر کوچه‌ای ، هر تکه‌ای از اینجا حسی دارد با خودش ، هزاران هزار آدم و زندگی را به خاطر سپرده است هر وجب این خیابان‌ها. این خیابان‌های به قول تو کثیف ، به قول تو شلوغ می‌فهمند ما را ، تک تکمان را ، فکرمان را می‌خوانند ، به خاطرمان می‌سپارند ، گممان نمی‌کنند... حالا انقلاب باشد یا فلسطین ، ولیعصر باشد یا کریمخان ، یوسف آباد باشد یا فردوسی... بهشت من همین جاست ، در همین خیابان‌ها و در همین گرمای 40 درجه...


پ.ن: چند روز پیش وبلاگم یه ساله شد.

Life worths nothing but nothing worths as life

حالا هم دیر نیست برای این که به این نتیجه برسم که هرچه شادتر باشی بیشتر توانسته‌ای از نکبت‌های زندگی انتقام بگیری... اتفاقا اینجا دقیقا همان جایی است که باید انتقام گرفت و عطای لذت‌ِ بخشش را به لقایش سپرد ، که انتقام نگرفتن در این لحظات منجر می‌شود به قربانی شدن و زندگی‌ای که با نیشی باز به توی زخم خورده‌ی زانوی غم بغل‌گرفته نگاه می‌کند و در دل بیشتر و بیشتر برایت نقشه‌های پلید می‌کشد... درست همین جاست که باید با خنده‌هایت بزنی پس‌ِ گردنش به دنبال خودت بکشانیش به آنجا که باید باشد و الان نیست...

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد...

تسلیت گفتن سخت‌ترین کار دنیاست برای من. تسلیت گفتن بلد نیستم ، اصلا من آدم ‌ِتسلیت گفتن نیستم... از خودم بدم می‌آید وقتی باید چند جمله کلیشه‌ای را که به درد آرام کردن هیچ بنی بشری نمی‌خورد ، تحویل کسی بدهم که عزیزترین‌هاش را از دست داده و حالا باید این جملات بی سر و ته ما را هم تحمل کند.

نه ، نمی‌توانم توی این چشم‌های به غم نشسته نگاه کنم و از این مزخرفات برایش بگویم...

نمی‌گویم و فقط بغلش می‌کنم...

شانه‌هایش تکان می‌خورند ، بی‌صدا...

Re-Repeat

تاریخ تکرار نمی‌شود ،

این آدم‌ها هستند که هر بار حماقت‌هایشان را تاریخی می‌کنند...