می‌بینی؟ خرداد است این ماه و هوا هوای خرداد که در سرمان پیچیده بی‌هوا و این‌ها نه اشک که خود‌ِ دردند از مرور صبوری‌های بیش از طاقت‌های طاق‌شده ی این یک سالمان وقتی به یاد می‌آورم که با چه غرور و شکوهی آمدیم و امروز چه خسته ، چه زخمی و چه داغدار و دلتنگیم.

دلم تنگ شده برای دستبندهای سبز دور مچ ها و آسمانی که با علامت ویکتوری هزاران جفت انگشت هاشور می‌خورد. برای رویای کوچکی که غارتش کردند... و چه هی این "سر اومد زمستون" را ناخودآگاه زمزمه می‌کنم و چه زیادند لبخندهایی که به گریه بیشتر شبیهند این روزها...می‌بینی؟

هرچند نفس‌های امید‌ِ بی‌جانمان زیر کوبش چکمه‌هاشان به خر خر افتاده ، هرچند هنوز هم از پس دیوارهای بلند اوین‌ها عزیزانمان را منتظریم ، هرچند  هرچند هر چند; این هرچندها را ردیف کردن طومار طومار کاغذ می‌خواهد آخر!

اما مراقبیم  شب و روز که جان ندهد این بی‌نفس ، این بی‌جان.. که تسلیم نشود به این زودی‌ها.. که یک وقت رویاهایمان نمانند بی ما..