سخنی نیست..
دلم میخواست گذشتنی نبود.. میماند.. سُر نمیخورد از لای دستهایی که معلق ماندهاند بین زمین و آسمان...
لحظه ، این لحظهی لعنتی ِ عجول.. که با کلافگیهای من دست به یکی شده است این روزها.. این روزها که بیشتر از هر چیزی با تپشهای ناموزونشان خودنمایی میکنند...
این شتاب برای رسیدن به کدام جای این "مهمان خانهی میهمان کُش ِ روزش تاریک" است؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:17 AM توسط Miss Ferii
|