الان فقط گوشه ی پنجره ای که در پسش نم نم برف ببارد ، منی که دراز کشیده باشم رو به سقف و تونی براکستونی که بخواند و اشک های بی صدایی که گوش بالشم را شور کنند و سیگارهای مارلبرویی که روشن شوند و طرح دودشان در هوا بپیچد بی که پکی...


همین.