پریشان نوشت
چشم هام را که می بندم شُرابه های غم سرریز می شوند ، سربازهای پریشانی در سرم رژه می روند و پا می کوبند بر جداره های سست ِ لرزانی که تاب ندارند بیش از این بی طاقتی را ، گفته بودم که باید برگردم به طاقت...
اگر نشد سرگیجه ام را همراه می کنم با خود تا سر ِ شلوغ ترین میدان این شهر که دستم را بگیرد و روانه ام کند تا بلندترین پل عابر پیاده ای که از فرازش نظاره کنم چرخه های آشوب ِ دم به دم را.
چشمم را ببند و دستم را بگیر و هیچ نگو که این کودک ِ نوپا زمین خوردن را یاد نگرفته است هنوز که هنوز است...
چشمم را که بستی و دستم را که گرفتی و تا حوالی ِ نا کجا آبادت که بردیم ، آتش بزن لب هایم را که باز مثل آن بار هوس بوسه ی ناگهانی اش بر سر نزند.
می دانم به سرم که بزند محکم ترین جداره های لرزان هم فرو می ریزند حتا و من می مانم با دست هایی شعله ور که می سوزند اما خاکستر نمی شوند و سر در بازوانت نهاده ، های های دورترین حس های ویرانگی را می گریند...
چشمم را ببند و دستم را بگیر و هیچ نگو...
هوای نا کجا آبادت به سرم زده...