تو را در آغوش می گیرم، آفتاب می میرد از حسرت...
این که این روزها خوب می گذرد و روان ، این که حس های خوب از همه سو محاصره ام کرده اند ، این که دوست و دوستی ها بیشتر از هر وقت دیگری در برم گرفته اند تنگ ، این که چیزی نیست بخواهم بابتش نگران باشم یا به تکاپو بیفتم ، این که همه چیـــــــز عالی است راستش را بخواهید می ترساندم..! که بعدش چه بلایی قرار است سرم بیاید که مثلا خدا دارد این جوری با من معامله می کند که بعدترها اگر صدایم درآمد انگشتش را جلوی صورتش به چپ و راست تکان بدهد و بگوید نه ، حق اعتراض نداری. این به آن ها در!
می ترسم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:58 AM توسط Miss Ferii
|