Hoooom, not bad
اینی که میبینی پهن کردهام روی زمین و چهار زانو نشستهام روبرویش و هرازگاهی تکهای از جایی میآورم میچسبانم رویش را این قدرها هم ساده نگیر... این زندگی من است.
درست شده مثل همان وقتها که دلم می خواست کولاژی درست کنم به اندازه ی بزرگترین دیوار اتاقم و هیچ وقت درست نکردم.
حالا اما دارم واقعیترین کولاژ ممکن را میسازم ، با تکههایی از هر چه که فکرش را بکنی...از همان روزهای سادهی آرام بگیر تا همین جنگلنوردیهای شمال تا "مارسل پروست" تا "پسوا" تا حتی طعم همیشه زیر دندانِ خورش آلوهای مهربانترین زن این دیار تا... تا ننوشتن این روزهایم که عجیب خوب است برایم انگار اما گاهی سردرگمم می کند چرایی که برایش پیدا نمی کنم.
این کلاژ ِ نیمه هنوز چیزی اساسی کم دارد ، چیزی مثل یک لبخند ِ از سر رضایت وقتی از دور به تماشایش مینشینم ، نه که نباشدها ، اما هنوز زود است برایش تا برود بنشیند آن وسط ، تا یکه تازیش. زود است هنوز.