و باد تابوت کش ِ این همه خاطره است
خیلی به افق های دور ، به آینده ی دور ، به بیست سی سال بعدم فکر نمی کنم. اهمیتی که حال برایم دارد معمولا مانعش می شود.
دیروز اما داشتم به صد سال بعد از این فکر می کردم. صد سال بعدی که دیگر هیچ کداممان نخواهیم بود... این که دیگر نه این جمع های صمیمی عصرها هست که بعد از مدت ها خندیدن را به یادم آورده اند ، نه دوست داشتن های کج و کوله مان ، نه قدم های سرخوشانه مان بر تن آسفالت ها ، نه نگاه های بی قرارمان و نه دلتنگی های صبورانه مان. نیستیم و نه دیگر هیچ هست و نه پوچ... نه دیگر من و نه هیچ ضمیر دیگری...
فقط شاید خاطره ای گنگ از ما در ذهن پیر ِ جهان هرازگاهی برگ های درختان را بلرزاند و... بگذرد.
شاید فقط همین...
به صد سال بعد از این فکر می کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 6:26 PM توسط Miss Ferii
|