تبليغاتX
حرفهای جاری در من















حرفهای جاری در من

با من به زبان بی الفبا سخن بگو...



دغدغه‌هام قد کشیده‌اند،سر گذاشته‌اند به فلک، مرزهای تنم را درمی‌نوردند، دور می‌کنندم...

دور و دیر

            

  حالا که قرار است دور باشم، فرقی هم دارد مگر؟ چه مرز تن، چه مرز شهر،چه مرز جایی که روزی وطن                  نام داشت...








پ.ن: ننوشتن را بیشتر دوست دارم!

پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 | 8:11 PM | Miss Ferii | |

انار است و من و هندوانه و برف

و نیمرخ حافظ ، پشت پنجره‌ام

زلف آشفته

خوی کرده

مست ،

اما نمی‌خندد

شب یلدا انار است و من و هندوانه و برف

و لحظه‌ی بی دریغ فالی از حافظ

از در صدای مشت می‌آید

باز می‌کنم

حافظ آمده است

"خوی کرده...مست..."

نمی‌خندد.


+ ب.نجدی

سه شنبه 30 آذر1389 | 9:9 PM | Miss Ferii | |

در این شب نت‌ها حرف اول و آخر را می‌زنند ، آنجا که من در خالی اتاق غرق شده‌ام ، آنجا که تویی و حلقه‌های دود و دست‌هات...


به باد می‌دهیم آن هوای خمار را...

                          نت‌ها... بی شک به یاد خواهم آورد این شب را آنجا که فراموشی نعمتی است.


حلقه‌های دود و چشم‌های نه سرخ و نه سیاه... دست‌هات... آنجا که در خالی اتاق تمام من به من برگشت... همان جا! نت‌ها... دست‌هات...


امسال من این‌گونه زاده شدم!

                                     به یادماندنی‌ترین تمام این سال‌ها...


شنبه 22 آبان1389 | 2:49 PM | Miss Ferii | |


حال دل با تو گفتنم هوس است...


چهارشنبه 12 آبان1389 | 10:45 AM | Miss Ferii | |

دیوانگی‌ام تویی ،

که بخزم به کنجی و خیالت را ببافم ،

         

                          به بلندی شال گردن‌های زمستانم!

چهارشنبه 14 مهر1389 | 3:26 PM | Miss Ferii | |

بی‌دغدغگی این روزها بهترین دلیل برای ننوشتن است.

/

هیچ فکری در سرم چرخ نمی زند و طبق قاعده‌ی همیشگی هرچه کمتر فکر کنم خوش‌ترم!

/

وقتی بعد از نامه‌ی عبدالله مومنی دیگر اخبار زندانی‌ها را پیگیری نمی‌کنم - خواندنش منتج شده به این که همه وضعشان بدتر مساوی ِ اوست و استثنایی وجود ندارد - جملاتش ذهنم را خراش نمی‌دهند...

/

نمودار این روزهایم را اگر رسم کنم خط ممتدی است با شیب صفر که به سمت هیچ جا میل نمی‌کند و گاهی این سوال را برمی‌انگیزد که مثبت و منفی بی‌نهایتش هم با الانش تفاوتی دارد آیا؟ با این روزهایی که دیوانه‌تر ، بی‌دغدغه‌تر و بی‌فکرترم و حتی بازی نور و سایه‌ی پرده روی دیوار به وجدم می‌آورد... با این روزها که خوشم؟


پنجشنبه 1 مهر1389 | 8:46 PM | Miss Ferii | |

من به هوای آن آسمانی که بی‌هوا بارانش می‌گیرد سر به هوا می‌شوم ، چشم می‌دوزم به چشم آسمان و قطره ها را مشق ِ اشک می‌کنم.


پ.ن: گلدان‌های کوچکم چند روزی ست که خشک شده‌اند ، من اما هیچ وقت به نشانه‌ها اعتقاد نداشته‌ام!

یکشنبه 21 شهریور1389 | 10:8 PM | Miss Ferii | |

اینی که می‌بینی پهن کرده‌ام روی زمین و چهار‌ زانو نشسته‌ام روبرویش و هرازگاهی تکه‌ای از جایی می‌آورم می‌چسبانم رویش را این قدرها هم ساده نگیر... این زندگی من است.
درست شده مثل همان وقتها که دلم می خواست کولاژی درست کنم به اندازه ی بزرگ‌ترین دیوار اتاقم و هیچ وقت درست نکردم.
حالا اما دارم واقعی‌ترین کولاژ ممکن را می‌سازم ، با تکه‌هایی از هر چه که فکرش را بکنی...از همان روزهای ساده‌ی آرام بگیر تا همین جنگل‌نوردی‌های شمال تا "مارسل پروست" تا "پسوا" تا حتی طعم همیشه زیر دندان‌ِ خورش آلوهای مهربان‌ترین زن این دیار تا... تا ننوشتن این روزهایم که عجیب خوب است برایم انگار اما گاهی سردرگمم می کند چرایی که برایش پیدا نمی کنم.

این کلاژ ِ نیمه هنوز چیزی اساسی کم دارد ، چیزی مثل یک لبخند ِ از سر رضایت وقتی از دور به تماشایش می‌نشینم ، نه که نباشد‌ها ، اما هنوز زود است برایش تا برود بنشیند آن وسط ، تا یکه تازیش. زود است هنوز.

چهارشنبه 3 شهریور1389 | 2:15 AM | Miss Ferii | |

زده بود به سرم ، چرایش را الان یادم نمی‌آید... حدود بیست سی گیگ از آهنگهای دوست‌داشتنی‌ام را که در کامپیوتر آرشیو کرده بودم یک جا پاک کردم ، بعد نشسته بودم مات و مبهوت درایوهای خالی کامپیوتر را نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم بعضی‌هاشان را در ذهنم بشنوم ، همان‌هایی که مدتها بود روزم بدونشان شب نمی‌شد... حالا چهار یا پنج سال گذشته از آن روز.

شش هفت ماه پیش بود ، شاید هم قبل‌تر ، آرشیو تمام ای‌میل ها و آی‌دی‌هایم را یک سره پاک کردم ، این بار نزده بود به سرم ، دیگر دلیلی برای بودنشان نبود و نه حتی خاطره‌ای. می‌خواندم و می‌خندیدم و شیفت دیلیت...

حالا مدتهاست دیگر نه دلبسته‌ی آرشیوهایم هستم نه بود و نبودشان اهمیتی دارد... به راحتی آب خوردن هر چیزی که تاریخ مصرفش برای من و دنیایم گذشته باشد را پاک می‌کنم و نه پشیمانی و حسرتی. حالا تو بردار تعمیمش بده ، در اصل قضیه که فرقی نمی‌کند.

شده ام آدمی با صدها هزار گیگ آرشیو ذهنی در آن دورترین نقاط حافظه‌ام که به این راحتی‌ها نمی‌شود چیزی ازشان بیرون کشید و دید و شنید... شاید فقط گاهی عطر آشنای پسرک توی تاکسی یا ملودی آهنگی قدیمی از پسش بر‌بیایند... شاید...

جمعه 15 مرداد1389 | 2:45 AM | Miss Ferii | |

به جای چشم‌هاش زل می‌زنم به گوشه‌ی تابلوی پشت سرش ، بغضم را با یک قلپ از شربت آبلیمویم که دلم می‌خواست تلخ‌تر از این می‌بود قورت می‌دهم - لبخندی به همان تلخی می‌زنم - و دیگر هیچ نمی‌گویم. خودش می‌داند چه بگوید ، خوب می‌داند. حرف که می‌زند حواسم به چشمهاش هست ، دستهام هم به قاشق شربتم که آرام آرام هم می‌زنم و همه‌ی آن موج غمی که می‌گفت را توی شربتم حل می‌کنم و لیوان را می‌گذارم کنار... حالا بهترم ، لبخندم را بیشتر کش می‌دهم و دوباره شروع می‌کنم به حرف زدن...



پ.ن: کافه‌ای قدیمی کشف کرده‌ایم که نه اسم دارد نه پنجره! نمی‌دانید چه حس خوبی دارد آنجا نشستن.

دوشنبه 28 تیر1389 | 0:56 AM | Miss Ferii | |

پیاده‌روی ، آن هم در خیابان‌های تهران چیزی نیست که به همین راحتی‌ها از دستش بدهم. راه رفتن در خیابان‌هایی که قدم به قدمم را می‌فهمند و کوتاه نمی‌آیند... کشیده می‌شوند زیر این پاهای مشتاق...

به هویت خیابان‌ها و کوچه‌های این شهر اعتقاد دارم. هر خیابانی ، هر کوچه‌ای ، هر تکه‌ای از اینجا حسی دارد با خودش ، هزاران هزار آدم و زندگی را به خاطر سپرده است هر وجب این خیابان‌ها. این خیابان‌های به قول تو کثیف ، به قول تو شلوغ می‌فهمند ما را ، تک تکمان را ، فکرمان را می‌خوانند ، به خاطرمان می‌سپارند ، گممان نمی‌کنند... حالا انقلاب باشد یا فلسطین ، ولیعصر باشد یا کریمخان ، یوسف آباد باشد یا فردوسی... بهشت من همین جاست ، در همین خیابان‌ها و در همین گرمای 40 درجه...


پ.ن: چند روز پیش وبلاگم یه ساله شد.
پنجشنبه 17 تیر1389 | 12:34 PM | Miss Ferii | |

حالا هم دیر نیست برای این که به این نتیجه برسم که هرچه شادتر باشی بیشتر توانسته‌ای از نکبت‌های زندگی انتقام بگیری... اتفاقا اینجا دقیقا همان جایی است که باید انتقام گرفت و عطای لذت‌ِ بخشش را به لقایش سپرد ، که انتقام نگرفتن در این لحظات منجر می‌شود به قربانی شدن و زندگی‌ای که با نیشی باز به توی زخم خورده‌ی زانوی غم بغل‌گرفته نگاه می‌کند و در دل بیشتر و بیشتر برایت نقشه‌های پلید می‌کشد... درست همین جاست که باید با خنده‌هایت بزنی پس‌ِ گردنش به دنبال خودت بکشانیش به آنجا که باید باشد و الان نیست...

چهارشنبه 9 تیر1389 | 2:43 PM | Miss Ferii | |

تسلیت گفتن سخت‌ترین کار دنیاست برای من. تسلیت گفتن بلد نیستم ، اصلا من آدم ‌ِتسلیت گفتن نیستم... از خودم بدم می‌آید وقتی باید چند جمله کلیشه‌ای را که به درد آرام کردن هیچ بنی بشری نمی‌خورد ، تحویل کسی بدهم که عزیزترین‌هاش را از دست داده و حالا باید این جملات بی سر و ته ما را هم تحمل کند.

نه ، نمی‌توانم توی این چشم‌های به غم نشسته نگاه کنم و از این مزخرفات برایش بگویم...

نمی‌گویم و فقط بغلش می‌کنم...

شانه‌هایش تکان می‌خورند ، بی‌صدا...

سه شنبه 8 تیر1389 | 6:5 PM | Miss Ferii | |

تاریخ تکرار نمی‌شود ،

این آدم‌ها هستند که هر بار حماقت‌هایشان را تاریخی می‌کنند...

جمعه 4 تیر1389 | 12:51 PM | Miss Ferii | |

بیا برویم.

این‌جا همه به برگ‌های قدیمی تقویم دیواری‌ام می‌مانند... فقط به درد مرور روزهای گذشته و خاطراتشان می‌خورند...

خسته‌ام...

بیا برویم به آغوش هم.

بیا.

جمعه 28 خرداد1389 | 5:58 PM | Miss Ferii | |

دلم می‌خواست گذشتنی نبود.. می‌ماند.. سُر نمی‌خورد از لای دست‌هایی که معلق مانده‌اند بین زمین و آسمان...

لحظه ، این لحظه‌ی لعنتی ِ عجول.. که با کلافگی‌های من دست به یکی شده است این روزها.. این روزها که بیشتر از هر چیزی با تپش‌های ناموزونشان خودنمایی می‌کنند...

این شتاب برای رسیدن به کدام جای این "مهمان خانه‌ی میهمان کُش ِ روزش تاریک" است؟

دوشنبه 24 خرداد1389 | 0:17 AM | Miss Ferii | |

هنوز هست

خانه هنوز هست

اما آدم‌هایش مرده‌اند

یا شاید

(باید این‌طور می‌گفتم)

خانه ویران شده است

اگر‌چه آدم‌ها هنوز هستند

نه

(این‌طور هم نشد)

خانه هنوز هست

آدم‌ها هم هنوز زنده‌اند

اما در این میانه

چیزی غایب است انگار

(نمی‌دانم)


+شهاب مقربین

جمعه 21 خرداد1389 | 1:34 PM | Miss Ferii | |

می‌بینی؟ خرداد است این ماه و هوا هوای خرداد که در سرمان پیچیده بی‌هوا و این‌ها نه اشک که خود‌ِ دردند از مرور صبوری‌های بیش از طاقت‌های طاق‌شده ی این یک سالمان وقتی به یاد می‌آورم که با چه غرور و شکوهی آمدیم و امروز چه خسته ، چه زخمی و چه داغدار و دلتنگیم.

دلم تنگ شده برای دستبندهای سبز دور مچ ها و آسمانی که با علامت ویکتوری هزاران جفت انگشت هاشور می‌خورد. برای رویای کوچکی که غارتش کردند... و چه هی این "سر اومد زمستون" را ناخودآگاه زمزمه می‌کنم و چه زیادند لبخندهایی که به گریه بیشتر شبیهند این روزها...می‌بینی؟

هرچند نفس‌های امید‌ِ بی‌جانمان زیر کوبش چکمه‌هاشان به خر خر افتاده ، هرچند هنوز هم از پس دیوارهای بلند اوین‌ها عزیزانمان را منتظریم ، هرچند  هرچند هر چند; این هرچندها را ردیف کردن طومار طومار کاغذ می‌خواهد آخر!

اما مراقبیم  شب و روز که جان ندهد این بی‌نفس ، این بی‌جان.. که تسلیم نشود به این زودی‌ها.. که یک وقت رویاهایمان نمانند بی ما..

پنجشنبه 13 خرداد1389 | 4:7 PM | Miss Ferii | |

باز دوباره تمام سردرگمی هایت را ، تمام سوال‌های بی جوابت را و همه‌ی آن تناقض‌هایی که خودت هم نمی‌دانی از کجای ذهن مغشوش این روزهایت تراوش می‌کند ، با خودت از این کافه به آن کافه می‌بری و سیگارهای مارلبروی قرمز توی داشبورد که انگار فقط به درد همین حال و هوایت می‌خورند را پشت سر هم دود می‌کنی و خوب هم می‌دانی که در پس این دودها هیچ چیز عوض نمی‌شود...

تلفنی برایم می‌گویی از حال و روز ِ این گونه‌ات ، می‌گویی برویم حرف بزنیم ، حرف بزنم...

هر چند ماهی یک بار هم از هم سراغ نمی‌گیریم ، اما حرف‌هات که روی دلت تلنبار شده باشند ، سنگینی‌شان که امانت را ببرد ، برمی‌گردی به من ، سراغم را می‌گیری ، مثل همه‌ی این سه سال و اندی...
شرطی شده‌ای ، غمت که باشد ، من هم باید باشم انگار ، که حرف بزنی ، سبک کنی این بغض‌های نشسته در گلویت را ، که وقت‌های خوشی نمی‌دانم کجاییم که یادی نمی‌کنیم...

می‌گویم : این بار هم می‌آیم.

با این همه هر قدر هم که سر به سرت بگذارم که این اولین زمستان و بهاری است که تنبلی کرده‌ای و جا مانده‌ای از قافله ، هی بخندی و تابستان‌های مرا یادم بیاوری ، باز این دلیل نمی شود که دیروز را جزء خوش گذرانی‌هایم حساب کنم ، که... از ته دل می‌گویم : خودت را نبینم هم ملالی‌نیست ، غمت را نبینم رفیق...


سه شنبه 4 خرداد1389 | 12:42 PM | Miss Ferii | |

این میل شدید رفتن به یه جای دور هنوز که هنوزه دست از سرم برنداشته. از اون شب توی میدون آزادی که خیلی تلاش کردم جلوی خودمو بگیرم تا سوار یکی از اون اتوبوس های بین شهری نشم تا خودِ همین الان و همین لحظه. مثل همون حسای مزخرفی می مونه که یاد گرفتن چموش بشن و با هیچ حرف و منطقی راه نیان.

این که موقع رفتن چیا می برم و چیا نمی برم از هر چیز دیگه ای واسم مهم تره. اولین چیزی که می دونم نمی برم موبایلمه! شاید مسخره باشه اما نمی برم. تو صدر فهرست بردنی ها دفتر سیاهه س که نوشته هامو توش سیاه می کنم. حافظ جیبیه ، دستبند مهره دارم و چند تا از کتابام.. و جز اینا هیچ.

حتی فکر کردن به کوتاه ترین دقیقه ها و لحظه های این سفر واسم لذت بخشه ولی نمی دونم چرا هنوز اینجام و چرا هی می نویسم و چرا هی از پشت پنجره کش میام و صدای باد که می پیچه تو درختا رو دوست دارم و چرا می میرم از لذت کوبیدن باد توی صورتم که انگار خود ِ خداست و چرا هر وقت Paul Mauriat گوش می دم نوشتنم می گیره و هی این پاراگرافا بلندتر و بلندتر می شن* و دلم می خواد آخر ِ این یکی بنویسم : 

" آسوده باش ، حالم خوب است ، فقط در حیرتم که از چه هوای رفتن به جایی دور هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند..." **


* این فقط یه پاراگراف از همه ی چیزایی که الان نوشتم.

** سید علی صالحی

چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 | 11:21 AM | Miss Ferii | |